
تو يه روز سرد زمستون به دنيا اومدم !
اون موقع نميدونستم كه به اون روز ميگن روز عشاق ...
عاشق پاكي و صداقتم ، شايد واسه همينه كه رنگ سفيد و خيلي دوست دارم .
فكر مي كنم مي شه تموم عشق و پاكي رو تو يه شاخه رز
سفيد خلاصه كرد .
تنهاي تنهام و
هيچ كس نتونست اين تنهايي رو پر كنه ...
يه دل دارم كه هزار تكه شده ...
كاش در سينه مرا اين دل ديوانه نبود ...!
يك سال ديگه هم گذشت . 
خيلي ها ميگن 19 بهار رو پشت سر گذاشتيم
و وارد 20 مين بهار زندگي مي شيم ...
ولي من !
من 19 زمستون و گذروندم ...
19 زمستون سرد و تاريك و يخ زده ...
سرماي اين زمستونا همه ي وجودم و تسخير كرده !
حتي قلبم و ... 
تويي كه
ميگي من سنگم و احساس تو رو باور نمي كنم ! آخه از يه قلب يخ زده
چه جوري ميشه حرارت عشق و فهميد؟؟؟؟!!
من و ببخش واسه سنگ بودنم .
و حالا من همزمان با روز عاشقاي زميني ( ولنتاين )
قدم به 20 مين زمستون زندگيم ميذارم ...
تنها ... بازم تنها ... مثل هميشه !
هنوزم تنهاي تنهام و هيچ كس نتونست اين تنهايي رو پر كنه .
اين شعر و يادته؟ 
دوباره بهمن ! دوباره برف و سپيدي مطلق

دوباره تداعي يك ميلاد ناخواسته

در باور محدود اذهان.
...
آه ، چه زود به اشكال آدم ها نزديك شدم !

و در حجم كوچك شهر قد كشيدم !

و چه با وقاحت از فصل هاي كاغذي دور شدم !
...
كدامين ابر سهم مرا از باران خواهد داد؟؟؟؟؟؟؟

كدامين آينه مرا در تكرار خود گم خواهد كرد؟؟؟
...
بايد رفت ، تا انتها بايد رفت و

" ايمان آورد به آغاز فصلي سرد "

پرسيدي اين شعرو واسه چي اينجا نوشتي؟ گفتم واسه تولدم ! آخه ميدونستم بازم تنها ميشم
. يادته كه حس 6 امم قوي بود
نازنين اينو نگفتم ،
كه تو رو گريون ببينم
الهي برات بميرم ،
اشكتو هيچ وقت نبينم
عزيزم اينو ميخونم ،
که دلم آروم بگیره
طفلكي داره ميسوزه،
طفلكي بي تو ميسوزه ...

*** اينم از قصه ي ميلاد تلخ من
! از طرف همه 20 ساله شدنم و به خودم تسليت
ميگم ***
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:55 PM توسط : مریم پاییزی
