پنجشنبه 21 دی1385
دلم را سپردم به بنگاه دنيا
و هي آگهي دادم اينجا و آنجا
و هر روز
براي دلم
مشتري آمد و رفت
و هي اين و آن
سرسري آمد و رفت
*
ولي هيچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسي قفل قلب مرا وا نکرد
*
يکي گفت:
چرا اين اتاق
پر از دود و آه است
يکي گفت:
چه ديوارهايش سياه است
يکي گفت:
چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بي مشتري
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدايا تو قلب مرا مي خري؟
*
و فرداي آن روز
خدا آمد و توي قلبم نشست
و در را به روي همه
پشت خود بست
*
و من روي آن در نوشتم:
ببخشيد، ديگر
براي شما جا نداريم !
از اين پس به جز او
کسي را نداريم...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:27 PM توسط : مریم پاییزی
سه شنبه 19 دی1385
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند ... !
امروز رفتم نگامو انداختم به آسمون
دستامو بردم بالا
فریاد زدم
داد زدم
گریه کردم
شکایت کردم که ای خدا من اونو دوست داشتم
من اونو هنوز دوست دارم !
چرا اینجوری شد؟
چرا از پیشم رفت؟
چرا تنهام گذاشت؟
خسته شدم
افتادم رو زمین
شروع کردم به زار زدن و ناله کردن
یه دفعه یه صدایی از آسمون اومد که گریه نکن
اون که تو رو ول کرد خودش داره یه گوشه مثل تو گریه میکنه!!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:20 PM توسط : مریم پاییزی
جمعه 15 دی1385
آخر خط !!!

خسته شدم....
ديگه بریدم.....
احساس ميکنم آخره خط واستادم......
ميخوام برم يه جائي گم و گور بشم که هيچکس دستش بهم نرسه
همه ي غم و غصه هاي دنيا اومده نشسته رو دلم!!
فشارش رو روي شونه هام حس ميکنم... دارم زير اين فشار ميشکنم ...
دارم له میشم....!
دلم ميخواد تو بغلِ يکي گريه کنم
ولي خيلي وقته که قسم خوردم هيچکس اشک منو نبينه!
به خودم که نگاه ميکنم ، هيچي نميبينم
جز يه بدن خسته که حتي يه قدم ديگه هم نميتونه راه بره ...
يه روح زخمي که هر تيکش يه گوشه افتاده...
يه دل شکسته که هر کس از راه رسيده يه لگد بهش زده و رفته
خسته شدم از مصنوعي خنديدن ... خنديدن براي دلخوشي ديگران؟
کلي حرف رو دلم باد کرده ولي هچکس نيست که حتی به يه کلمه از اونا گوش بده !!!
مهم نيست .... بازم مثله هميشه با ديوار حرف ميزنم ..
حداقل اون منو تحمل ميکنه
خيلي وقتا از خودم ميپرسم که چرا ؟
چرا؟؟؟؟
مني که هميشه دلم کفه دستم بوده ؟
مني که هميشه بهترين چيزا رو براي ديگران خواستم؟
از خودم ميپرسم چرا ؟
چرا هرکس که کارش با من تموم ميشه ... هر کس که مشکلش حل ميشه
جوري رفتار ميکنه که انگار منو نميشناسه ديگه؟
ولي من ميبخشم ، همه ي اونها رو تا شايد من هم بخشيده بشم .......
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:38 PM توسط : مریم پاییزی
شنبه 9 دی1385
عید قربان ....

عید قربان عید بندگی ... روز پیروزی ابراهیم خلیل الله ... مبارک.
راستی اگر ابراهیم پیروز نمی شد فرشته ها شاکی نمی شدن که خدایا چرا ما باید بر انسان
سجده می کردیم ؟ !
((توی این عید همه رو دعا کنید ))
برگرفته از وبلاگ کافه عکس
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:24 PM توسط : مریم پاییزی
سه شنبه 5 دی1385
...
امشب اندازه ی همه عالم دلم گرفته ...
کاش ...
همین !!!

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:17 PM توسط : مریم پاییزی
دوشنبه 4 دی1385
بازی شب یلدا
اين بازي رو آقاي سلمان اولين دارنده ي وبلاگ فارسي شروع كرده كه هر كس 5 نكته از خودش
و كه ديگران نمي دونن رو بگه ببينيم تا كجا پيش ميره ...
ثمانه جون
منم دعوت كرده به اين بازي
انگار حالا نوبت منه كه به بعضي چيزا اعتراف كنم
- ميخوام تو اولين اعترافم بذارمتون تو خماري
. اونم اينه كه اسم من مريم نيست ولي نميگم چيه
اونايي هم كه ميدونن لطفا لو ندن
- نكته ي دومي كه كسي ازش خبر نداره اينه كه من يه بچه ي يك و نيم ساله دارم .

انقده دخمل نازيه
نترس بابا بچه ي همسايمونه. ولي از 10 روزگيش همش پيش من بوده
خوب من ميشم مامانش ديگه
مامان اصليش زحمت ميكشه ساعت 12 شب مياد ميبردش كه
بخوابه
تازه بعضي وقتا اين زحمتم نميكشه
وقتي مبينا رو ( دخترمو ميگم
) ميبرم
خونشون كه لالا كنه ميبينم مامانش خوابيده
چه ماماني
چند تا عكس ازش گذاشتم كه ببينين چه دخمل نازيه
3. بعدش اينكه اينقد زود گريه م ميگيره
همه هي من و اذيت مي كنن آخه . منم كه هيچ وقت
عادت ندارم شكايتي بكنم واسه همين وقتي تنها ميشم ميشينم گريه ميكنم
- يه اعتراف ديگه هم بايد بكنم

من معتاد شدم
اونم به 2 چيز . انقد خوبه شماها هم برين معتاد شين
اوليش قليونه ! مخصوصا از وقتي رفتم دانشگاه عملم رفته بالا .
هر وقت استاد نداريم كه الحمد ا...
هميشه ي خدا استاد نداريم ، با برو بچ ميريم سفره خونه
دومين عامل اعتيادمم يكيه كه خيلي دوسش دارم و بد جوري معتادش شدم
اينم نميگم كيه كه باز
بمونيد تو خماري
حالا از من اعتراف مي گيرين ...
5. اين دقيقا شبيه نكته ي پنجم كه ثمانه جونتو وبلاگش گفته !!! برين همونجا بخونين من ديگه نميگم
عکسای دخمل منو ببینین 




الانم اینجا تشریف داره با اجازه . نشسته بغلم هی می کوبه رو keyboard
وبلاگ نويسي با اعمال ...
انگار منم بايد چند نفرو دعوت كنم به اين بازي . اون چند نفر اينان كه بايد اعتراف كنن 
دایی احمد . پاپا نوئل . دیوید بکهام
حالا بريم سراغ كامنت برتر
نويسنده: پاپا نوئل
يکشنبه 3 دي1385 ساعت: 9:47
خودت خاستی

اینم یه انتقاد و یرانگر 
قالبت دو زار نمی ارزه. 
وب سايت
من اصلا حال ميكنم بعضي كامنتا رو ميبينم 
از اين انتقاداي ويرانگر بازم اگه كسي داشت درخدمتيم . شايد عملم كرديم 
تا بعد ....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:34 PM توسط : مریم پاییزی
شنبه 2 دی1385
تجربه تلخ برف
سلام به همه دوستای خوبم
امروز گفتم حالا که زمستون از راه رسیده و برف هم که داره میاد
یه داستان برفی بذارم
البته یه ذره غمگینه ها
تجربه تلخ برف
يه روز صبح وقتي از خواب بيدار شدم لب پنجره رفتم و در حالي كه چشمهامو ميماليدم منظره اي رو كه در اون موقع برام جالب بود ديدم همه جاي حياط پوشيده شده بود از برف نگاهي به برادر و خواهر كوچكم كه زير يك لحاف پاره پوره و كهنه که خواب بودند و پدرم كه مدتها پيش از داربست افتاده بود و گوشه نشين شده بود انداختم! وسط اتاق كاسه اي بود كه قطره قطره از سقف آب درونش ميريخت که ديگه به صداش عادت کرده بوديم
دوباره نگاهم به حياط دوخته شد ناگهان فكري از سرم گذشت با سرعت به حياط رفتم و پارويي كه در گوشه اي از حياط افتاده بود برداشتم و به طرف در دويدم مادرم مثل هميشه در حال عبادت بود و وقتي منو با اون وضعيت ديد كه به طرف در درحال دويدن هستم گفت: علي كجا داري ميري صبح به اين زودي من گفتم : برميگردم مادر، و از خانه خارج شدم
نميدونم چقدر راه رفتم ولي ديگه به محله اي رسيده بودم كه برام نا آشنا بود با تموم قدرت داد زدم : " برف پارو ميكنيم آي برف پارو ميكنيم " دو سه بار اين جمله رو تكرار كردم توي كوچه چند تا بچه داشتن برف بازي ميكردن لباسهاي بسيار زيبايي به تن آنها بود من با ديدن آنها به ياد برادر و خواهر كوچكم افتادم كه توي خونه داشتن از سرما ميلرزيدن اونها با ديدن من به دنبال من دويدند و با برف به سر و صورت من ميزدن و من رو مسخره ميكردن من هم شروع كردم به دويدن آنقدر دويدم كه وقتي پشت سرم را نگاه كردم اثري از اونها وجود نداشت
به محله اي رسيده بودم كه با محله خودمون خيلي فرق داشت خونه ها بسيار زيبا بودند و در هاي آهني بزرگي داشتند دوباره با تموم وجود داد زدم " برف پارو ميكنيم آي برف پارو ميكنيم " چند لحظه بعد يكي از اون درهاي آهني بزرگ باز شد و آقايي با پالتوي پوست جلوي در ظاهر شد به من گفت : آهاي آقا كوچولو ميخوام سريع بري بالاي پشت بوم من و پشت بوم رو تميزه تميز كني من گفتم : چشم آقا و سريع خودم رو به پشت بام رساندم و مشعول شدم به پارو كردن برفهاي زيادي كه روي پشت بام جمع شده بود. تقريبا نيم ساعتي مشغول پارو كردن برفها بودم و بالاخره كارم تموم شد و منتظر ماندم تا آقا به بالاي پشت بام آمد و با ديدن پشت بام به من گفت : آفرين پسرم و يك اسكناس صد توماني توي دست من گذاشت من كه از خوشحالي نميدونستم چي بگم چون تا اون موقع هيچ وقت صد تومان پول نداشتم از آقا تشكر كردم و از خانه خارج شدم
دوباره همون جمله رو فرياد زدم كمي جلوتر يك در ديگه باز شد و خانومي با چهره مهربوني من رو صدا كرد و گفت : آقا كوچولو ميتوني برف پشت بوم ما رو پارو كني؟ من با عجله گفتم بله خانوم حتما بعد اون خانوم راه رو بهم نشون داد و من رفتم بالا و مشغول شدم، نميدونم چقدر دقيقه بود كار ميكردم ولي وقتي به خودم اومدم ديدم كه تقريبا همه پشت بام رو پارو كردم و اون خانوم در حالي كه يك ليوان چاي در دست داشت به من لبخند ميزد بقيه كارها رو انجام دادم و رفتم پيش اون خانوم ابتدا از من تشكر كرد سپس چاي رو به دست من داد من كه از خوشحالي سرماي شديد اون روز رو حس نميكردم چاي رو خوردم و از خانومه تشكر كردم اون خانوم هم صد تومان به من داد
تا ظهر تعداد زيادي خونه ديگه هم رفتم و پشت بامهاشونو پارو كردم جيبهام پر از پول شده بود و از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم. به طرف خونه حركت كردم در راه همش به اون پولها فكر ميكردم و كارهايي كه ميتونستم با اونها انجام بدم اول ميخواستم خونمون رو كه ديگه خيلي قديمي شده بود و هر لحظه امكان داشت خراب بشه درست كنم و بعد پدرم رو كه درد ميكشيد به دكتر ببرم و مداواش كنم و بعد براي مادر و برادر و خواهرم لباسهاي قشنگ بخرم
در افكار خودم غرق بودم كه يك لحظه به خودم اومدم و ديدم كه رسيدم به محله خودمون وقتي سر كوچمون رسيدم ديدم تعداد زيادي از اهالي محل توي كوچه جمع شده بودند و ميگفتند سقف يكي از خونه ها ريخته و ..... دلم هری ريخت، چيزی که نبايد اتفاق مي افتاد، افتاده بود و.......



آخی 
چقد دلم براش سوخت
حالا بریم سراغ بهترین کامنت پست قبلی:
نويسنده: دایی احمد
جمعه 1 دي1385 ساعت: 20:7
یه دعا برات ی کنم
الهی تک تک ثانیه های عمرت
به زلالی قطرات بارون
به سفیدی برف
و به روشنی خورشید باشه
خوب بود
فقط مه رقیق صبح گاهی موند که نمی دونستم کجا جاش بدم
وب سايت
این کامنتم نمی دونم کی گذاشته ولی ....
نويسنده: اشنای عریب
شنبه 2 دي1385 ساعت: 15:15
سلام مریم پاییزی
من یه مریم داشتم اونم پاییزی بود متولد پاییز ولی الان نیست
تا برنامه ی بعد خدانگهدار 




ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:51 PM توسط : مریم پاییزی
جمعه 1 دی1385
سلام سلام
سلام
امروز اومدم با يه عالمه مطلب
ولي نميدونم كدوم و بگم 
راستي قالب جديدم چطوره؟شايد دوباره عوضش كردم . اصلا شايد هر 2-3 هفته يه قالب گذاشتم 
بالاخره پاييز تموم شد و ننه سرما از راه رسيد 
سرماش خيلي بده
ولي برف بازيش چه حالي ميده 
راستي :
*** امروز سالروز ازدواج امام علي (ع) با حضرت زهرا (س) بود 
باز علی ذکر لب یاس گشت
نا له ی او سوز دلم باز گشت
باز علی با همه ی پاکیش
راه بلد راه بر یاس گشت
من که ز دنیا همه کس بنده ام
عاشقم و از روی علی شرمنده ام

*** قرار بود تو هر پست بهترين كامنت پست قبلي رو بذارم . ولي خيلي سخته انتخاب كردن 
آخه خيلي از كامنتا خوبن . به كسي نگينا
ولي ايندفعه يه ذره!! فقط يه ذره!! پارتي بازي كردم
اينم بهترين كامنت پست قبلي :
نويسنده: دیوید بکهام
چهارشنبه 29 آذر1385 ساعت: 16:30
تقديم به هيچ کس...
+++++++++++++++++++++++++++++
تو روزی خواهی آمد...همراه با نسيم...همراه با پرستوی مهاجر...همراه با ريزش اولين قطرات باران...
تو روزی خواهی آمد...سوار بر بال نرم آرزوها...پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب...و با خود دنيايی را خواهی آورد...
تو روزی خواهی آمد...و خاطراتی را زنده خواهی کرد که در پس خروارها خاک بوی تعفن گرفته اند...
تو روزی خواهی آمد...روزی خواهی آمد از سفری که سر آغازش ماجرای عشق بيگانه ای ديگر بود و فصل آخرش کوله باری از حسرت و پشيمانی...
تو روزی خواهی آمد...روزی که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد... روزی که ديگر نه چشمانم برقی خواهد داشت.. نه در قلبم رده پايی از عشق...
روزی که ديگر خيلی دير خواهد بود...
وب سايت پست الکترونيک
*** و اما ....

امروز جمعه است و انتظار طولاني ما واسه اومدن كسي كه يه عمره چشم به راهشيم


عمرما رفت و چشم انتظاریم
ای خدا ما مگر دل نداریم
خیلی وقته یادمه همش میشنوم که یه روز میاد . همه چشم به راهشن اما هنوز نیومده .
از وقتی یادمه شنیدم که یکی هست ماها رو از این بی خبری نجات میده
می بردمون اونجایی که حتی نمی تونیم فکرشو کنیم .
روزا ، شبها ، ماهها ، سالها ، اومدن ...
پدر بزرگامون به حسرت دیدینش ، مادر بزرگامون ، قبلیا ...
اما .. اما هنوز نیومده
خدااااااااااا
کی می خوای مارو از چشم انتظاری بیرون بیاری ؟؟؟

*** و اما حرف آخر :
هرگاه بنده اي مرا بخواند آن چنان به سخن او گوش ميسپارم که گوئي بنده اي جز او ندارم....
اما شگفتا که بنده ام همه را چنان ميخواند که گوئي همه خداي اويند جز من !!!

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:6 PM توسط : مریم پاییزی