یکشنبه 26 آذر1385
هر کسی که جواب بده جایزه داره !!!
سلام چطورین؟
من که خیلیییییییییی خوبم ! امیدوارم شما هم خوب باشین و یخ نزده باشین


یه سوال 
هر کسی که جواب بده جایزه داره
شماها از این قالب وبلاگ خسته نشدین؟ راستش خودم دیگه چشمام سیاهی میره
تصمیم گرفتم یه تغییر و تحول اساسی تو وبلاگم بدم
آخه تا الان هرچی بوده همش غم و سیاهی بوده . میخوام شادترش کنم
چطوره؟
راستی کی بود اینجا گفت جایزه میدن؟
من که نبودم
اين گل رز، 
به ميل خود پيش تو نيامده است. 
بخاطر تو. 
ساق پايش را شکسته ام و 
به زور آورده امش ... 
خوب دیگه منتظر نظراتون هستم
راستی یه کارم می خوام بکنم
از این به بعد می خوام تو هر پست قشنگترین کامنت پست قبلی رو بذارم . چطوره؟
نظرتونو درباره ی اینم بگین .
منتظرم .....




ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:51 PM توسط : مریم پاییزی
پنجشنبه 23 آذر1385
بی تو سردمه !!!!

چقدر این روزها هوا سرد است .
آنقدر سرد است که دست های کوچک من گرمی دستان تورا کم می اوردند.
انقدر سرد است که انگشتانم بدون گرمی دستان حمایتگر تو قرمز میشوند و یخ می زندند.
وای این روزها هوا خیلی سرد است انقدر که دستانم هر لحظه برای گرم شدن بهانه ی دستان
پراز گرمی و مهر تو را میگیرند.
این روزها خیلی سر د است ...
انقدر سرد که شانه های نحیف من بدون حمایت شانه های پهن و ستبر تو احساس
بی کسی میکنند

این روزها عجیب است که بادها اینقدر بد میوزند !!!
انقدر بد میوزند که سوز و سرمایشان تا مغز استخوان هایم نفوذ میکنند
و من ناامیدانه میکوشم تا از نفوذ سرما جلوگیری کنم
چه تلاش بی سر انجامی ...
این روزها حتی اگر من هم بخواهم سرما انقدر شدید است که تا عمق قلبم,
تا عمق احساسم نفوذ میکند و من را می ازارد .
این روزها ، این روزها که در نبود تو شروع میشود و به پایان میرسد ،
این روزها که شانه های من زیر بار این جدایی تنها و بی پناه میشکند
این روزها که در بی خبری از تو هستم و تورا حتی برای دمی ندارم
آری این روزها عجیب سرد است ...
حتی هوای حوصله و احساس هم سرد است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:37 AM توسط : مریم پاییزی
پنجشنبه 16 آذر1385
عکسای پاییز
سلام
امیدوارم حال همتون خوب خوب باشه
تو این پست گفتم حالا که پاییز کم کم داره بار و بندیلش و جمع می کنه و میره ، چند تا عکس پاییزی
قشنگ بذارم
.
ما که امسال از این جناب پاییز خیری ندیدیم
هر چی بود به ما فقط غمش رسید
.به قول نمیدونم
کی
=====>>> میگن دنیا قشنگه ... قشنگی شو ندیدیم
راستی امروز تولد داداش مرتضی گلم بود
از اینجا بازم تولدش و تبریک میگم

شاید دل اگر مقابلش سد می شد
در رفتن از این شهر مردد می شد
ریلی که قطار را از اینجا می برد
از داخل چشمهای من رد می شد

دل من چه خردسال است
ساده می نگرد
ساده می خندد
ساده می پوشد
دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است
ساده می افتد
ساده می شکند
و ساده می میرد
دل من تنها سخت می گرید...
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
تو اگر گریه کنی ،بغض خدا می شکند
صبر کن عشق نمک گیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش ای نازنین
باش ای مهربان...
خواب تو تعبیر شود بعد برو

امیدوارم خوشتون اومده باشه
زمستون که از راه برسه
چند تا عکس برفی ناز میذارم . آخه زمستون و خیلی دوست دارم
تولد خودم و اونایی که دوسشون دارم هم تو زمستونه
خدا کنه امسال زمستونش از پاییزش
بهتر باشه
.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:37 PM توسط : مریم پاییزی
چهارشنبه 15 آذر1385
مترسک و کلاغ - داستان

توی یک دشت بزرگ ، مترسکی خانه داشت . کارش این بود که مواظب محصول ها باشد تا یک وقت پرنده
ها غارتشان نکنند . تو یکی از همین روزها، یک دفعه چشمش به کلاغی افتاد که گوشه حصار نشسته بود و
داشت نگاهش می کرد . اخمی کرد و به خودش تکانی داد که بترسد و برود ولی کلاغ هنوز نشسته بود و
نگاهش می کرد ! توی نگاهش یک چیزی بود که مترسک نمی فهمید ؛ تو دلش آشوب شد ! نمی توانست بفهمد
کلاغه چی می خواهد ؟ شاید کمی گندم ، ولی ... روزهای بعد باز هم کلاغ همانجا می نشست و به مترسک
نگاه می کرد . حالا دیگر دیدن کلاغ برای مترسک هم مهم بود ! یک احساسی داشت ؛ یک احساس خاص که
نمی فهمید چیه ؟! به خودش گفت : « مگه میشه اون ... !! » یک روز به خودش جرات داد و صداش را بلند
کرد و گفت : « آهای ... با توام ... می خوام باهات حرف بزنم ... ! » کلاغ خندید ؛ پر کشید و آمد روی شانه
های مترسک نشست ؛ هنوز مترسک چیزی نپرسیده بود که کلاغ شروع کرد به حرف زدن ! از خودش گفت
؛ از اینکه تنهاست ؛ از اینکه عاشق مترسکه و با دیدنه اونه که زنده ست ! مترسک بیچاره چیزی نمانده بود
پس بیفته ! باورش نمی شد بلاخره یکی پیدا شده که او را دوست داشته باشه و ازش نترسه ! عشق را حس می
کرد و این برایش لذت بخش بود . کلاغ هر روز روی شانه های مترسک می نشست و برایش حرف می زد
طوری که مترسک حتی نمی فهمید کی شب می شود ؟ یک روز صدای تراکتور مزرعه دار را شنیدند ...
کلاغ ترسید و پر زد و رفت بالا ... مترسک که تازه به خودش آمده بود نگاهی به دور و اطرافش کرد تا وقتی
مزرعه دار می آید همه چیز مرتب باشد که یک دفعه از تعجب خشکش زد ..........!!! اینجا مزرعه ماست ؟
این همان مزرعه پرباری است که من مترسکش بودم ؟؟؟ باورش نمی شد ؛ از آن همه محصول حالا هیچی
نمانده بود ... مرد مزرعه دار از راه رسید و به زمین خالی نگاه کرد ... او هم باورش نمی شد ! نگاهش به
آسمان افتاد و کلاغ را دید که پرواز می کند .... به مترسک نگاه کرد که سرش را از خجالت پایین انداخته
بود ... لبخند تلخی زد و گفت : « اون حواست رو پرت می کرده تا کلاغ های دیگه همه محصول ها رو ببرند
؛ دیدی .... دیدی گول خوردی ؟؟؟؟ »
حالا سالهاست که مترسک بیچاره گوشه انبار افتاده و هر روز از صبح تا شب از لابه لای دیواره انبار به
آسمان چشم می دوزد تا شاید یک بار دیگر آن کلاغ را ببنید و ...
اين داستان رو از يه وبلاگ ورداشتم وقتي كه خوندم ديدم واقعا دليل اينكه وقتي تو يه عشقي شكست ميخوره
چرا ديگه نميتونه دل به يكي ديگه ببنده و دوباره عاشق بشه . این داستان شبیه زندگی بعضی از ما آدمهاست .
شبیه عاشق شدن بعضی از ماهاست ... یه روز یه نفر میاد تو زندگیمون و همه چیزمون میشه اون شخص ...
وقتی که باهاش هستیم بهترین لحظه هاست ؛ لحظه هایی که نمیدونیم چی جوری تموم میشن ...
برای بعضی ها این خوشی ابدی میشه اما برای بعضی ها این خوشبختی خیلی طول نمیکشه ... یه وقت به
خودشون میانو می بینین که هیجی ندارین ، اون رفته و ... حالا چه به سر ما میاد خدا میدونه ؟

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:27 PM توسط : مریم پاییزی
شنبه 11 آذر1385
یا ضامن آهو


السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا


دلم و گره زدم به پنجره ات دارم میرم

دوست دارم تا من بیام زود گره ها شو وا کنی

ميلاد رضا مي رسد از راه همه گوش به زنگ
مي بريزند به پيمانه عشاق ببين رنگ به رنگ
آســــــمان و فلــــک و عـــرش و زمين خاکي
ز قــــــدوم پر ز نورش شــــده اند رنگـــــارنگ

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:29 PM توسط : مریم پاییزی
دوشنبه 6 آذر1385
خدا هم نمیتواند نوک درختان آنجا را ببیند...!
سلام .
امروز یه داستان ادبی واستون گذاشتم . امیدوارم خوشتون بیاد
در نزدیکی شهر ما شهریست که خانه هایش را، همه از
خشت طلا ساخته اند...
مردمش خوشحالند...
و شنیده ام درختهای باغچه شان آنقدر بلند است
که حتی خدا هم نوک آنها را نمیبیند...
و مردم آنجا از نوک درختان میوه می چینند...!
دیده ام دور شهر حصاری کشیده اند که مبادا
نگاه دخترکی یتیم
بازی دخترکان زیباروی آنجا را خراب کند...
و شنیده ام تشک مردان آنجا اسکناس است و متکاشان هر شب
سینه زنی که دیگر صبح در شهر جایی ندارد
و زنانشان با انگشتر و گوشواره عشق بازی می کنند...
و میدانم بچه هاشان پا جای پای پدر یا مادر خواهند گذارد...
نمیدانم چرا خدا انقدر صبور است...؟
چرا آنطور که میگویند خشم نمی انگیزد...؟
چرا ظلم را نمی بیند...؟
چرا حصارهای شهر شهوت، شهر ظلم، شهر نامردی را بر نمی چیند...؟
چرا خدا...؟!
آه...
یادم رفت که خدا هم نمیتواند نوک درختان آنجا را ببیند...!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:44 PM توسط : مریم پاییزی