
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:2 PM توسط : مریم پاییزی
می گویی که هزارن با ر حرفت را شنیده ام
و شنیدن دیگر برایم لطفی ندارد
می گویی بگویی ....یا نگویی برایم فرقی ندارد !
ملالی نیست......
اما اینبار هم مجالی بده تا برایت بگویم....
رفتم از شهر دلت و ....گم گشته خاطراتت شدم !
هنوز هم دلم سراغت را می گیرد..!
اما اگر خدایی هست ...که هست
فرصتی دوباره مرا باید....
تا با تو بگویم...
من برایت سالهای خوبی را ارزو کردم !
با من تو هر که بودی ناز بودی...
تو یاد من می انداختی که خورشید هنوز هم می تابد
و شب ها اگر مهتابی نباشند ...باز هم غصه ای نیست
اری تو خوب بودی
و من نیامده ام تا باز با این حرفهای تکراری
تکدر احساسات را اغاز کنم
نیامده ام تا دوباره برگردم و یا دوباره برگردی
زیرا دیگر قصه من نیست !
حکایت غروب خورشید یک زندگی ست
روایت شرم حضور دوباره ای ست که حتی اگر حقیقت را میهمانی کند
باز هم اسوده نخواهد شد
رفتی و صدها بار بعد از تو خدا را صدا کردم
کاش می دانستم....
که چرا اینگونه بی تاب حضورت گشتم...
جیر جیرک به خرس گفت عاشقت شدم خرس گفت الان وقت خواب زمستان است.
وقتی 6 ماه بعد از خواب بیدار شدم در این باره صحبت میکنیم... خرس از خواب بیدار
شد و جیر جیرک را ندید. خرس نمیدانست که جیرجیرک فقط ۳ روز عمر میکند![]()
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري
غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين
مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد![]()
.. دل شکسته هر دم ....می خرامد آرام .... بر سرو صورت او
رهگذر می تازد ....می زند یک سیلی ... که چرا اینجایی؟؟؟
برگ!!! زرد می نالد ....عاشقی گم کرده .. دل او یخ کرده
می شود گریان او .... نم نمک از دوری ... دوری از دلداه
برگ در کوله باد .. می رود او تنها .. زرد زرد با غمها
غم تنهایی برگ .. محو خاکستر شد .... باز او رفت ز ....یاد
دل من سخت گریست .. از غم دوری او .... از غم دوری تو
نکند یکروزی تو شوی یاور باد .. گم شوی در پی باد...
دل من سخت گرفت .. از غم دوریه تو .. پس کجای جانم .......
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند ،
آن ها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند.....
زن جوان : يواش برو من مي ترسم.
مرد جوان : نه ، اين جوري خيلي بهتره
زن جوان : خواهش مي كنم ، من خيلي مي ترسم .
مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوستم داري
زن جوان : دوستت دارم ، حالا مي شه يواش تربروني
مرد جوان : مرا محكم بگير.
زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش تر بري
مرد جوان : باشه به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي
سرخودت بگذاري ، آخه نمي تونم راحت برونم . اذيتم مي كنه ......
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود .
برخورد موتورسيكلت با ساختمان حادثه آفريد.
در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمزموتورسيكلت رخ داد ،
يكي از دو سرنشين زنده ماند وديگري درگذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود، پس بدون اينكه زن
جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سراو گذاشت و
خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود
و خودش رفت تا او زنده بماند...
امشب نمي دانم چرا دل داغدار است
بي شک فراق يار را در انتظار است
سبزينه هاي دشت احساسم چه سرخ است
همچون دل مست شقايق بي قرار است
آتش به عمق باغ هاي سبزم افتاد
گلبوته هاي سرخ عشقم، بي بهار است
چشم زلال چشمه ها در خون تپيده
از اشک خون پر گشته چشم روزگار است
امشب هماره در دلم فرياد و غوغاست
آشفته ام، آشفته ام، دل داغدار است
روز وداع ما چه يلدايي و تلخ است
جانم از اين ماتم هماره سوگوارست
در ماتم هجران فصل گل، هميشه
چونان دل ابر بهاران، اشکبار است

شبی غمگين شبی بارونی و سرد. / مرا در غربت فردا رها کرد.
دلم در حسرت ديدار او ماند. / مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
.به من ميگفت تنهايی غريب است . / ببين با غربتش با من چه ها کرد.
تمام هستيم بود و ندونست . / که در قلبم چه آشوبی به پا کرد.
و او هرگز شکستم را نفهميد . / اگر چه تا ته دنيا صدا کرد ![]()