
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:17 PM توسط : مریم پاییزی


مرا یاد بده که چطور پیش آدم ها قایم شوم و
عادت کنم به این همه لباس دروغ که برای تنم بزرگند !!!!!!
تو همان عابری هستی
که خزان دلم را
با گامهایت بهار عشق کردی
تو تکرار بارانی
و نگاهت تابلوی عشق شبی زیباست
که مرا می خواند
دلم آواره ی توست !!!
می توان در کوچه های زندگی پاسخ لبخند را با یاس داد
می توان جای غروب عشق را به طلوع ساده احساس داد
می توان در خلوت شبهای راز فکر رسم آبی پرواز بود
می توان تا فرصت ادراک هست، با خلوص یاس ها هم راز بود
می توان در قلبهای بی فروغ لحظه ای برق زد و خورشید شد
می توان در غربت داغ کویر گاه آن ابری که می بارید شد


آسمان گريه كرد
گلبرگ گل سرخي پرپر شد
خورشيد بر زمين بوسه زد
قناري خواند
به گمانم ،زير باران ،كسي عاشق شد
....
ببرسر راهمان هرچند چراغ آرزوبود به خاک سپرديم.
و طاقت نياورديم سرماي هزاران فرياد را
و سکوت که از هر شعله اي سوزنده تر بود
. بدين گونه بيداري را در خواب ديديم و خواب را در بيداري
و تنها براي عشق شمع را به چراغ ترجيح داديم

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....
بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت ....
بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ....
. نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....
بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....
و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي
نشسته ام در تاریکی و سکوت و غربتم را در گوش ستاره نجوا
می کنم ... تنها مانده ام ... تنها با خاطراتی کهنه و قلمی که
دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ... قلمی که برای دلخوشی
من می نویسد : غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!
نمی دانم ! تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و با هر
نفسی که بی تو می کشم ! مگر بی تو هم می شود نفس کشید !
این ها نفس نیست ، قفس است
کهنه فروش داد ميزنه : چراغ شکسته ميخريم ..-*-
.. کفشاي پاره ميخريم ..-*-
.. اسباب کهنه ميخريم ..-*-
.. بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري؟
سهراب پاشو .. پاشو بگو عشق یعنی چی؟؟
پاشو بگو تنهایی یعنی چی؟؟
پاشو بگو اون ماهی که دچاره آبی بی کران دریا شده
باید چه خاکی تو سرش بکنه
پاشو بگو اونی که شقایقا رو زیر پا گذاشت
حق نداره از عشق صحبت کنه
سهراب پاشو
پاشو به خاطر خود عشق پاشو
بگو هر کی چشماشو بشوره دیگه از این حرفا نمیزنه
سهراب دلم برات می سوزه که فقط خودت معنای هیچستان فهمیدیی
سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي...
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديد![]()
اينجا من هستم،
سکوتي محض
به خاطر هر روز نديدن تو
تهي از زندگي و روزمره گي
خالي تر از هميشه
با کلافي درهم و پيچ در پيچ
اينجا من هستم،
با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده ام،
تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
به انتظار هر لحظه که ميايي
سيمايي شکستهتر از هميشه
اينجا من هستم، و خيال هميشگي چشمان مشکي تو
حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند
دست سرد شیطان
پرستوها خواهند مرد
در جهانی که گرما نیست
چه سرد است آتش توپ مسلسلهای بی رحمانه دشمن
چه سرد است داغ آن مادر
که بغضش را فرو میبست ز داغ طفل خود
حتی قطره ای اشک از چشمان خونینش نریخت تا
مگر لحظه ای دشمن دل شاد گردد
دگر او باز نخاهد گشت خواهد مرد
در جهانی که همه دلها یخچال است
بمیر ای مرغک بیچاره خورشید پرست
در اینجا هیچ کس زنده نمی ماند
مگر دشمن
پرستو تو خواهی ماند و خواهی مرد
در جهانی که گرما نیست
همه سردند همه قندیلهای یخچال
عابد عشق
خیلی وقت است که دلم تاریک است
ببر از یاد مرا ای تارک دنیای کثیف
دور شد ز من آیینه پاکیء
ببر از یاد مرا
ببر از یاد که این تارک دنیا دیگر
چند صباحی است که دلش پیش خدا نیست دیگر
من به آن نیلوفر آبی که بدان ناز نگاه ء هوش ببرد از هوشمء
مست شدم.
وز عشق آن لاله سرخگون لب زیبایی که مرا میخواندء
دیوانه و مجنون شدم
ببر از یاد مرا من دیگر
آبشار طلایی خورشید دلم را خدا میدانم
اینک
اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی
من نیز تو را از دل می برم اندک اندک .
اگر یکباره
فراموشم کنی
در پی من نگرد
زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام .
اگر سر آن داشته باشی
که مرا در ساحل قلبم
آنجا که ریشه در ان دوانیده ام رها کنی ،
به یاد داشته باش
یک روز ، در یک لحظه ئی
دستهایم را بلند خواهم کرد
ریشه هایم را به دوش خواهم کشید
در جستجوی زمینی دیگر .
اما
اگر روزی
ساعتی
احساس کنی که حلاوت جاودانی ات
برای من ساخته اند ،
اگر روزی گلی
بر لبانت بروید در جستجوی من
آه عشق من ،
در من تمامی شعله ها زبانه خواهد کشید .
زیرا در درون من نه چیزی فسرده است و نه چیزی خاموش شده است .
عشق من حیات از عشق تو میگیرد ، محبوبم !
این تو هستی که شعله ی عشق را در نهاد من جاودانه میسازی یا که به خاکستری بی جان بدل میسازی .
****
بالهای شکسته ام را ترمیم کن تا بتوانم بسوی تو بازگردم .
******
تا کي بايد در سرزمين عشاق سر به زير باشم
و چشمهاي خيسم را از ديگران پنهان کنم؟
تا کي بايد بگويم که عاشقم ، ولي يک عاشق تنها ،
عاشقي که معشوقش در کنارش نيست!
تا کي بايد به انتظارت زير باران بنشينم
و همراه با آسمان بنالم و ببارم....
و تا کي بايد با دستهاي خالي ، با آغوش سرد ،
با دلي خالي از آرزو و اميد ،
با چشماني خيس و شاکي زندگي کنم؟
آري تا کي بايد تنها صداي مهربان تو را بشنوم
ولي در کنار تو نباشم عزيزم! تاکي
******
يادته بهم گفتي دوسم داري؟ يادته گفتي عاشق مني؟
يادته گفتم آخر تنها ميشم؟ يادته گفتي تنهات نميذارم؟
يادته گفتي هميشه با مني؟ يادته گفتم ازياد آخر ميرم؟
يادته گفتي دلت پيش منه؟ يادته گفتم اينا حرفه همه؟
يادته گفتي من دوستت دارم؟ يادته گفتم که باور ندارم؟
يادته گفتم اين عشق تا کجاست؟ يادته گفتي تا نفس با ماست؟
يادته گفتم که باور ندارم؟ يادته گفتي که آره حق دارم؟
حالا ديدي که همش حرف بودفقط؟ حالا فهميدي همش ادعا بود؟
مرگ
واژه ای قشنگ و پر از معنا
کی میتونه مرگ و معنی کنه؟
کسی هست که بتونه قشنگی مرگ و به تصویر بکشه؟
مرگ یعنی آرامش . یه آرامش همیشگی که هیچکس نمی تونه ازت بگیره. در واقع تنها چیزی که فقط مال خودته!
مرگ یعنی یه آرزوی دست نیافتنی
یعنی آرزوی من!!!
یعنی یه رویا که روزهاس واسم غیرممکن شده
یا شایدم واسه خیلی ها مرگ یعنی یه غول شش سر که سایه به سایه دنبالشونه و اونا ازش فرار میکنن!
مرگ یعنی چشمات و ببندی و دیگه به هیچکس و هیچ چیز فکر نکنی
وقتی که میمیری قلبتم باهات میمیره . اونوقت دیگه کسی نمی تونه اونو بشکنه یا مثله یه آشغال زیر پاهاش له کنه
وقتی مرگ سراغت بیاد دیگه واسه داشتن یا نداشتن کسی یا چیزی جون نمی کنی و واسه به دست نیاوردنش داغون نمی شی
وقتی بمیری لااقل چند نفری یادت می افتن و یادشون میاد که یه نفری بود که دلش و شکسته بودن.... هر چند خیلی زود بازم یادشون میره
مرگ یعنی همین
یعنی آرزوی دیرینه ی من!!!!!!!!!

در شبي از شبها خدا را ديدم که در حال بازرسي به پرونده ها بود.
يکي را برداشت و به من گفت: آدم کشتي؟ گفتم: تو مرا قاتل کردي.
گفت: دزدي کردي؟ گفتم: تو مرا محتاج کردي.
گفت: در کوچه نيمه شب با کسي سخن گفتي؟ گفتم: تو مرا عاشق کردي.
پس از اندکي سکوت گفت: تو تنها بنده اي هستي که حقيقت زندگي را دريافتي!!!
روزي عشقت رو دزديدم و براي اينکه جاش مطمئن باشه
اون رو تو قلبم قايم کردم اما نمي دونستم که يه روز براي
اينکه اون رو پس بگيري قلبم رو مي شکني
![]()
دست ها بالا بود هر کسي سهم خودش را طلبيد
.
سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود / ولي نوبت من که رسيد سهم من يخ زده بود ! ![]()
سهم من چيست مگر ؟ يک پاسخ !پاسخ يک حسرت !
سهم من کوچک بو د قد انگشتانم .
عمق آن وسعت داشت / وسعتي تا ته دلتنگي ها / شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ
ماند !
شايد !!!![]()
هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند يکي مي رود تا
در قلبت بماند تا ابد.... اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است..... که
تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور
کني که بر نمي گردد.... که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني هر
صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني***![]()
اين روزها نه مجالي براي دلتنگي دارم نه حوصله اش را
ولي با اين همه گاه گاهي دلم هواي تو را مي کند
امروز فهمیدم خانه پرستوی عاشقی که هر نفس برایت میخواند اینجا نیست.
او در بهار گرم وجود تو لانه دارد نه در پاییز سرد من.
از تو چه پنهان کار بیهوده ای بود نقاشی ناشیانه من بر بیکرانی که دست نامرِیی ستارگانش
شب چشمان تو را در آغوش کشیده بودند و با نم نم باران اشکهای پاک تو وضو میکردند.
اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکی نیست.
بگذار نگویم که مرا غریبه میداند و هم صحبت تپشهای تب آلودش خاطره آخرین دیدار توست.
اما هنوز میسوزد....
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري
داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم
و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر
چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش
گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش
زد و گفت :مراقب چشماي من باش![]()