عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و پاروزنان سوي تو
فرستادم وقتي به ساحل نگاه تو رسيد تو چشمانت را بستي و قايقم ،
غرق شد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:18 PM توسط : مریم پاییزی
عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و پاروزنان سوي تو
فرستادم وقتي به ساحل نگاه تو رسيد تو چشمانت را بستي و قايقم ،
غرق شد
اگر می دانستم که در پس هر خنده ای گریه ای وجود دارد ، هرگز نمی خندیدم و اگر می
دانستم که در پس هر سلامی خداحافظی هست ، هرگز سلام نمی کردم و اگر می دانستم در
پس هر آشنایی جدایی وجود دارد ، هرگز آشنايت نمی شدم و حالا که از تو دورم به یاد
می آورم روزی را که خنديدمت ، سلامت کردم و آشنايت شدم و به تو گفتم دوستت دارم
و هرگز فراموشت نخواهم کرد وبا خود می گویم که چقدر ساده ام که آشناییمان را جدی
گرفته بودم![]()
فقط برای تو زنده ام و زیر پای تو خواهم مرد
بدون تو زندگی یعنی مرگ
دوستت دارم عزیزترینم

ای عشق من
تا زمانی که تو هستی ، تا لحظه ای که یاد تو در خاطر من جاریست !
تا زمانی که دست های گرمت همراه دست های خسته ی منه !
تا وقتی که نگاهت تنها پناهگاه و تکیه گاه نگاه سرگردان منه !
تا زمانی که تو همسفر جاده ی زندگی من هستی !
تا وقتی که شونه های تو امن ترین جای دنیاست برای من !
من زنده هستم !!! فقط برای زندگی کردن با تو ، ای عشق من ...
دوستم داشته باش.
+++++++++++++++++++
دوستم داشته باش،
که تو را می خوانم، که تو را می خواهم
دوستم داشته باش،
که تویی در نگهم، تو نوایم هستی.
دوستم داشته باش،
چون تو را می پویم، آسمان فرش من است.
رود سرمست من است.
من تو را می جویم، با سر انگشت دلم روح پر نقش تو را می پویم.
شادم از این پویش، مستم از این خواهش.
آه، اگر پلک زنم،
نکند محو شوی!
آه، اگر گریه کنم،
نکند پرده اشک نقش زیبایت را اندکی تیره کند!
از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من
از شبی در خوفم، که صدایت برود، دور شود از گوشم.
آه، آن شب نرسد
یا اگر خواست رسید، من به آن شب نرسم.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××
نميدانم چه مدت از كوچ عاشقانه ات ميگذرد اما اين را ميدانم كه بي تو تمام
فصل ها خزان است و فقط از چشمانم باران پائيزي فرو ميريزد زمان پر
كشيدنت به اغوش اسمان ها را تنها پرستوهايي ميدانند كه تو تا ابد
همسفرشان شدي
آخ دلم هوات و کرده
شبیه گریه کردن وقت بارون
مثه آواز غصه
واسه قلبی شکسته و پریشون
دلم می گیره بی تو
چه بغضی دارم از حرفای دوری
چشام ، چشمات و می خواد
برای دیدنت گم شد صبوری
بیا به وسعت تمام خاطراتمان عاشق شویم و
قرار بگذاریم که هیچ شقایقی را نچینیم و
خار هیچ گلی را جدا نکنیم تا همیشه سوز
عشق را دریابیم و یادمان نرود عاشق بمانیم..

پس چرا نمی یای؟؟؟؟

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
دلتنگم از دوریت ، دلتنگم از اینکه چرا نمی آیی ، تا کی باید چشم به جاده بدوزم؟ دلتنگم
از یاس ها و داوودی هایی که نمی توانند برای آمدنت کاری بکنند .
تا کی باید نظاره گر آسمان باشم تا ردی از تو در میان ستاره ها بیابم؟ مولایم کی می آیی تا
چشمان بی تاب و منتظرم به جمال زیبایت روشن شود؟ مولایم ...

نه می توانم صدایت کنم
نه خود می آیی
به راستی که بی وفایی از آن توست
چون به سراغم نمی آیی *

کولی پاییز
تکه ای از قلب من نزد کسی جا مانده است
بی قراری ، بذر غربت در دلم افشانده است
باغبان مهربانی ها ، نمی دانم چرا
نو عروس عشق را از باغ رویا خوانده است !
برگ برگ دفتر سبز غزل های مرا
شعله های دوزخ دلواپسی سوزانده است
از همان آغاز ، این ققنوس عاشق بی دلیل
در دل خاکستر تقدیر تنها مانده است
آه ، گویی کولی پاییز در گوش درخت
نوحه ی مرگ بهار آرزو را خوانده است.

غروب
ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم
من از قبیله ی عشاق بی سر انجامم
به آن دقایق پر درد زندگی سوگند
که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم
مکش ز دامن من دست با فراغت دل
که آفتاب غروبی به گوشه ی بامم
مرا که این همه طوفان طبیعتم، دریاب
که من به یک سر موی محبّتی رامم
ز عمر شکوه ندارم که خامه ی تقدیر
نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
مرا امید رهایی ز قید هستی نیست
که با تمام وجودم فتاده در دامم
به هرکه دل بسپردم ز من چو سایه رمید
مرا ببین که شوریده بخت و ناکامم
چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست؟!
هنوز دست ارادت نبسته احرامم
هوای خواندن افسانه ام مکن اکنون
ورق ورق شده دیگر کتاب ایّامم
خویشتن دار
غم فزون دارم،به سیلی چهره گلناری کنم
ترس دشمن شادی است و خویشتن داری کنم
هیچ کس آگه ز دردم نیست ، این خود نعمت است
دم به دم شکرانه از این بی پرستاری کنم
در قبال دوستی ها، می کشم آزارها
زندگی اما حرامم باد اگر زاری کنم
تا بیاسایم ز رنج نا مرادی های خویش
در پناه باده گاهی ترک هوشیاری کنم
همچو بیدی در کنار صخره ها روئیده ام
این همه خواری کشیدم، تا سبکباری کنم
تن بکاهم آنقدر از قیدها، تا همچو کاه
با نسیمی در فنای خویش یاری کنم
ای صدف در پهنه ی دریا دهانی باز کن
تا به جای گریه ی خونین گهر باری کنم
بر مزارم لاله ها روئید ز داغ سینه سوز
ذوق من را بین، کجاها فکر گلکاری کنم!
وقتی دستات تو دستمه
یه بوسه از تو بسّمه
بلا نبینه چشمات و ،
چشات تموم هستمه
مردم هر چی میخوان بگن
من عاشقم ، دوست دارمت
میون خونه ی دلم
فقط تو رو میذارمت

شاید این جمعه بیاید
شاید ...
پرده از چهره گشاید
شاید ...

دوستم داشته باش / بادها دلتنگند ، دستها بیهوده ، چشم ها بی رنگ اند
دوستم داشته باش / شهرها می لرزند، برگ ها می سوزند ، یادها می گندند
دوستم داشته باش / سیب ها خشکیده ، یاس ها پوسیده ، شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش / عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ؛ آه ، چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت ؛ بیشتر از باران ، گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم شد ؛ شادتر خواهم شد، ناب تر، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش / برگ را باور کن، آفتابی تر شو ، باغ را از بر کن
خواب دیدم / در خواب ، آب ، آبی تر بود . / روز پرسوز نبود / زخم ، شرم آور بود .
خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت / نور گیسو می بافت / باغچه گل می دوخت .
دوستم داشته باش / عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ؛ آه ... چه کوتاهند !!!
.
دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است .
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه ی نارنج می شود
خاموش ،
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این
گل شب بوست ،
نه ، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند .
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد .
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن ....
مرگ من...
مرگ من پایانی است بر قصه ی من و تو
و آغازی است بر غصه ی تو
من خود را از تو می گیرم تا دیگر
وجودی نباشد تا تو او را موجود کنی
و قلبی تا برایت بگرید
و این آخرین انتقام من است ...

هیچ کس منو دوست نداره قد سر یه سوزن
هیچ کس نمیخواد بشنوه حرفای این دل من

گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و
ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان زخم دار است
با ريشه چه ميکنيد ؟
گيرم بر سر اين بام بنشسته در کمين پرنده اي
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد
با جوجه هاي در آشيانه چه مي کنيد ؟
گيرم که ميزنيد ............
گيرم که ميبريد .............
گيرم که ميکشيد .............
با رويش نا گزير جوانه چه ميکنيد ؟ ؟ ؟
بگو عاشقی تا سلامت کنم ..... تمام دلم را به نامت کنم
سلام
امیدوارم حالتون خووووب باشه و آسمون دلتون پر از ستاره باشه
از همه ی اونایی که لطف می کنن و نظر میدن یه عالمه ممنونم فقط نمی دونم چرا بعضیا تو قسمت نظرا با هم دعوا می کنن
. بابا با هم دوست باشین![]()
راستی یه نفر که نظر داده بود اسمش و نوشته بود اونی که بی صدا میذاره میره
من نمی دونم کی هست ولی خیلی دوست دارم بشناسمش اگه میشه خودشو معرفی کنه ممنون میشم ![]()
![]()
بازم از همه ی اونایی که نظر میدن و اونایی که نظر نمیدن ممنونم![]()
همتون و دوست دارم ولی عاشق یکیم که خودش میدونه![]()
![]()
همیشه عاشق باشید و باغ زندگیتون پر از گل باشه![]()
تا بعد....![]()
![]()
شروع غزل دل به دريا زدم
همان بيت اول رگم را زدم
چه ترسي از اين کارها داشتم
دلم پا نمي داد اما زدم
دو سه قطره که روي کاغذ چکيد
تو را توي خون ديدم و جا زدم
خون بيشتر شد تو جاري شدي
لب کاغذم را کمي تا زدم
تو ريختي روي گلهاي فرش
به اين بخت کمرنگ تيپا زدم
حضور تو در خون محو شد
و من باز در عشق در جا زدم
آنقدر مشتاق مردن شدم
که حتي خودم را به حاشا زدم
نگاهي به تيغ و نگاهي به رگ
دوباره دلم را به دريا زدم...........
تقديم به عزيزترينم
كسي كه بهانه اي شده براي گفتن من ،براي گفتن هر شعر
و
هر حرف
و
هر آهنگي
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد . بیدار باش من با
سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن ستاره های قلبت
روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

*********************************************************************
اگه یه روز چشات پر اشک شد و دنبال یه شونه می گشتی که گریه کنی صدام کن.
بهت قول نمی دم ساکتت کنم...
ولی بهت قول می دم پا به پات گریه کنم.....
*************************************************************************************************************
ای کاش می دانستی شبها....
تنها ستارهای را که به نامت زده ام به چشمانم سنجاق می کنم تا یادم نرود