
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:49 PM توسط : مریم پاییزی

باران عشق من ......
در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…انتظار مي کشيدم…انتظار قطره اي عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود…
باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود…
در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند…نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود…و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!…باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد…و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعي داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند… اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد…


هر جمعه دارم من با خودم میگم که امروز تو میای ، اما وقتی که دیگه غروب می شه دلم می گیره نمیای ، هر غروب جمعه من با یه سبد یاس پرپر، می شینم منتظرت تا تو بیایی از سفر***
ای عزیزان بعد مرگم شیون و زاری چرا؟
گریه ی بی حاصل و بانگ عزاداری چرا؟
من که در جمع شما بیگانه بودم تا کنون
از برای حضم جان اینسان عزاداری چرا؟
روح سرگردان من یک دم سروسامان نداشت
جسم بی جان مرا یاران نگهداری چرا؟
بر رخ افسرده ام کس بوسه ی گرمی نزد
بوسه بر خاکم زدن با شیون و زاری چرا؟
جان بیمار مرا درمان و تیماری نبود
از تن بی جان من اینسان پرستاری چرا؟
تا که بودم بین خویشان سخت بودم بی بها
بعد مرگم این همه عجز و بها داری چرا؟
برگ خشکی از گلستان بهارم کس نداد
گل فشانی بر مزارم با ریا کاری چرا؟
شیوه ی مرده پرستی تا به کی آیین ماست
این همه از زندگان دوری و بیزاری چرا؟
ای...با که می گویی سخن!خاموش باش
در میان غافلان مست هوشیاری چرا؟؟؟؟![]()
يک داستان کوتاه
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.
خدايا ! مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده. الهي ! توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم . بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم . پيش از آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم![]()
inam hesse feministy k ye dafe gol kard![]()
من زن ایرانی
اهل خود ویرانی
آینه ی دق کرده
بس که هق هق کرده

من پر از تنهایی
وحشت از زیبایی
در نمد پیچیده
بی هوا پوسیده
aayy mardom mordam
baz ham zahr khordam
mordam az marde bade na mardam
man b khod naaa ke be zan bad kardam
وای که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این پنجره ها کشیدم و ...تو نیامدی
نیامدی تا ببینی که بی تو چه تنهایم
نیامدی که شاید وجدانت راحت بماند
تا یادت نیاید که چه قولها دادی و چه قسم ها خورده بودی
نیامدی تا نشنوی تمام وجودم فریاد میزند بی معرفت ترین دوست دنیا هستی
تا یادت نیاید که روزگاری من تمام دنیات بودم
اما تمام اینها باعث نخواهد شد تا تقدیر فراموش کند بی مهری ات را
من شاید بتوانم باز هم سکوت کنم
اما مطمئنم روزگار و بازیهایش نه
نگرانم
نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند
نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد
تو مرا فراموش خواهی کرد
من منتظر شکستنت نیستم
نفرین هم نمیکنم
اما میدانم که این برای فرار از سرنوشت کافی نیست
نمیدانم هنوز هم میتوانی مثل قدیم بخندی
اینجا همیشه سرد است
همیشه همیشه حالم خوب نیست
اما هرگز دیگر گرمایی از وجودت طلب نخواهم کرد
بی من بمان تجربه کن یاری دگر را گرمی دستی دیگر را
بخاطر هم نیاور مرا اگر اینگونه راحتی
بخند به همه بگو که شادی
ولی من که میدانم
میترسم برای روزهایی که میایند برای تو
چهارشنبه که بیاید اولین سالیست که تولدت را تبریک نمیگویم
و هفت روز بعدش که بازهم چهارشنبه است اولین اسفندی است که نیستی
تا تولدم را تبریک بگویی
بهار که بیاید دیگر همه اولین بی تو بودن ها را یکبار تجربه کرده ام
اولین عید اولین باران بهاری اولین تابستان
میبینی
باور کردنش سخت است اما باور باید کرد
بخند شاد باش برای دلی که شکستی
برای حریم حرمتی که زیر پا گذاشتی
اسم تو صورت تو و یاد تو
تنها یک چیز را بخاطر من میاورد دروغ را
تو یک دوست را از دست دادی و من دشمنم را شناختم
راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرد؟
in shero behnam dade k bezaram to weblog . azash mamnoonam![]()
در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند من از
خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم .
سفر بهانه خوبی برای رفتن نیست... نخواه اشک نریزم دلم که آهن نیست!
نگو بزرگ شدم گریه کار کوچکهاست ...کسی که اشک نریزد قبول کن کس نیست
خبر رسیده که جای تو راحتست آنجا ! قرار نیست خبرها همیشه... اصل نیست![]()

به یادش....
به یاد آن عزیز سفر کرده
که تاب ماندن نداشت
و
عاشقانه پر کشید

سکوت کوچه های تار جانم گریه می خواهد
تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد
ببار ای ابر باران زا میان شعر های من
که بغض آشنای آسمانم گریه می خواهد
آهنگ غزل های جوانم گریه می خواهد
چنان دق کرد احساسم میان شعر تنهائی
که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد
به یادش.....
شب است و هوا بسیار تاریک،و در این تاریکی سوسوی نور شمعی از دور مرا به سمت خود می کشاند. آه خدای من ، چه صحنه ی شاعرانه ای! پروانه ای در حال گشتن به دور شمع .
شمع آرام می گرید و نورافشانی می کند و پروانه چه عاشق وار به دور او می چرخد و به دور او می رقصد. حرکت این پروانه تماشایی است . آرام به سمت شمع نزدیک می شوم . عجیب است پروانه از من نمی گریزد. آه خدای من، چه ناله ی دلخراشی می شنوم. این صدای ناله از کجاست؟؟
وای!! این صدای پروانه است. پروانه در حالی که می گرید و بال میزند می گوید : ای شمع نازنینم، تو می دانی گه من عاشق تو هستم و به محبت تو زنده ام و خودت می بینی که هر چند پرهایم بسوزد، هر چند بمیرم چگونه تمامی تلاشم را می کنم تا آتش تو را خاموش کنم . چرا که تو می دانی که تحمل دیدن سوختن و گریه های سرازیر شده ی تو را ندارم، ندارم، ندارم...!!!
پای سگ بوسید مجنون
خلق گفتند بهر چیست؟
گفت این سگ گاهگاهی
کوی لیلی می رود....
از اون کسی هم که این شعرو داد که بنویسم ممنونم![]()

پاییز مفهوم انتظار است ، انتظار بی پایان عاشقی در زیر شاخه های واژگون و نیمه عریان بید که چشم به راه دوخته و سرود وفا بر توسن نسیم نشانده تا مگر گم کرده ی خویش را بیابد.....
ولی من می دانم که او جانش خواهد سوخت و نوای شوقش در ویرانه های بی وفایی مدفون خواهد شد و در هر بهار چلچراغی از شقایق در پای بید خواهد رست و باد خزان ، شقایق ها را خواهد کشت.
پاییز غربت دل است ...
در کوی عشاق سالیانی است که پاییز خون دل می خورد و در این وادی صدفش تهی است از گوهر عشق .
پاییز دل سرگردان در میخانه هاست تا می وصل بیابد و هوشیار شود .
پس قلم را در می کشم که من هنوز معمای پاییز را در نیافته ام!!!
و پاییز همان نگاه غم آلودت است در خلوت شبهای من ***
اگر خواستی بیایی
من همان جایی هستم که بودم
همان جایی که
رهایم کردی.....

چه تنگنای سختی است!
یک انسان یا باید بماند یا برود.
و این هر دو،
اکنون برایم از معنی تهی شده است
و دریغ که راه سومی نیست !!!
دکتر شریعتی
آزادی...
در دامن اسارت می زاید
در زنجیر رشد می کند
از ستم تغذیه می کند
با غضب بیدار می شود....
های ! این سرنوشت آزادی است !!!...
دکتر شریعتی
شاید....
شايد اگر سکوت صدا مي کرد، رساتر از فرياد مي شد. آه که از نهايت هستي بي خبرم. نهايت هستي عشق است اما نهايت عشق را نمي دانم. صدا با کلام زيباست و سکوت به هنگام رضايت. اي کاش تن خاکي من همان فرياد من باشد و روح من همان عشق و سکوت. تن من چون فرياد کوتاه است و زود گذر اما در نهايت اين عشق است که مي ماند و روح من که همانا سکوت است. عشق الهي تا ابد در ريشه و ذات من چون فريادي است خاموش... عشق الهي تا ابد در وجودم مي جوشد عشق الهي تا ابد با من است حتي اگر مرا بسوزاند و خاموش کند
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدینسان بشکند در من
سکوت مرگبارم را
دکتر شریعتی
این شعرو قبلا حاج امیر تو وبلاگش گذاشته بود ولی چون قشنگ بود منم گذاشتم
www.haj-amir.mihanblog.com
اینم وبلاگ حاجی
بچه كه بودم مدام دستم را از دستان نگراني كه مراقبم بود رها ميكردم و آرزويم بود كه يكبار هم كه شده تنها از خيابان زندگي رد شوم . حالا كه ديگر نميشود بچه بود و فقط ميشود عاشق بود از سر بچگي . هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا ميدوم هيچ كس حاضر نميشود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد
درساحل تفکراتم ٬روی ماسه های ذهنم نام تورا می نویسم . برای نامت گلی
می کشم خمیده درپای تو. موج های اندیشه ام را در آرامش نام تو سرکوب می کنم و
آبی شرمم را از همــه درد ومحنت پاک می کنم . همه جا باید آرام باشد همه جا
باید پاک باشد و آبی زیرا به تو فکر می کنم.
همه جا را به صدای نفس تو مسرور می کنم و به زیبایی نام تو وجودم را زینت می دهم .
آری. به تو می اندیشم که چه آرام در آغوش خیالم خفته ای. باد هم نام تو را می خواند.
آسمان شعر وجود تورا در همه جا می خواند. ماه هم با طپش قلب من
در تب این عشق مسرورمی رقصد.
آری من دلداده ام. دیوانه تو![]()
به وبلاگ من خوش اوومدین
منم به جمع وبلاگ نویسا خوش اوومدم![]()
امیدوارم خوشتون بیاد![]()
فقط جووووووووون هر کی دوست دارین نظر بدین![]()
![]()
مریم پاییزی![]()
من از مجاورت یک درخت می آیم
که روی پوست آن دست های ساده ی غربت
اثر گذاشته بود :
**** به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی ****