تبليغاتX
eshghe interneti
eshghe interneti
جمعه 15 آبان1388


دیگر اشعار:

 

قاصدک قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، اما

گردِ بام و درِ ِ من

بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری – باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که ترا منتظرند.

قاصدک!

در دل من، همه کورَند و کَرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

قاصد تجربه های همه تلخ،

با دلم می گوید

که دروغی تو، دروغ

که فریبی تو، فریب.

قاصدک! هان، ولی ... آخر... ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی ، کجا رفتی؟ آی!

مانده خاکستر ِ گرمی، جایی؟

در اجاقی- طمع شعله نمی بندم- خُردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

لحظه دیدار لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام، مستم،

باز می لرزد دلم، دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست!

و آبرویم را نریزی، دل!

- لحظه دیدار نزدیک است.

باغ من آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش.

سازِ او باران، سرودش باد.

جامه اش شولای عریانی است.

ور جز اینش جامه ای باید،

بافته بس شعله ی زر تارِ ِپودش باد.

گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که می خواهد، یا نمی خواهد،

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست.

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ ِبی برگی که می گوید که زیبا نیست

داستان از میوه های سر به گردون سای ِ اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.

باغ بی برگی

خنده اش خونی است اشک آمیز.

جاودان بر اسبِ یال افشانِ زردش، می چمد در آن

پادشاه فصل ها، پائیز.

دوزخ، اما سرد  درآمد:

می‌دمد شب‌گیرِ فروردین و بیدارم.

باز شب‌گیری دگر، وز سالِ دیگر، باز.

باز یک آغاز...

گاهان:

در میان‌راه ایستاده، رفته و آینده را طومار می‌خوانم.

رفته و آینده گفتم، لیک

کس چه داند، من چه می‌دانم،

وز کجا، که هم‌چنان که‌م رفته‌ای بوده‌است،

هم‌چنان آینده‌ای هم هست، خواهد بود؟

راستی، هان؟ باید این را از که پرسید؟ از کجا دانست؟

کاین میان‌راه‌ست، این‌جایی که امروز ایستاده‌ام؟

گرچه از بود و نبودِ رفته و آینده بیزارم،

پرسم اما، از کجا بایست دانست این

که چو فصلِ رفته‌ها آینده‌ای هم پیشِ رو دارم؟

یا نه، شاید این‌که می‌پندارم میان‌راهش

فصلِ آخر را

برگ‌های آخرین، یا باز هم کم‌تر،

سطرهای آخرین، از برگِ فرجام است.

بینِ لب‌هایم این دمِ فرسوده‌ی نمناک

واپسین نم، از پسینِ قطره‌های، از جامِ انجام است.

آه ...

... وگر آن ناخوانده مهمانی که ما را می‌برد با خویش.

ناگهان از در درآید زود،

پس چه خواهد بود – می‌پرسم –

سرنوشتِ آن عزیزانی که نامِ آرزوشان بود؟

آرزوها، این به ما نزدیک‌تر، این خویش‌تر خویشان.

پس چه باید کرد با ایشان؟

بگذریم ...

گر نگفتم، این بگویم نیز

در میان‌راه ایستاده‌ام،

یا که در آخر، نمی‌دانم،

لیکن این دانم که بی‌تردید

قصه تا این‌جاش، این‌جایی که من خواندم

قصه بیهوده‌ترِ بیهودگی‌ها بود.

لعنتْ آغازی، سراپا نکبتی منفور.

گاهکی شاید یکی رؤیائکی شیرین،

بیشتر اما

قالبِ کابوسِ گنگی خالی از مفهوم.

بی‌هوا تصویرِ تاری، کارِ دستی کور،

دوزخ، اما سرد

وز بهشتِ آرزوها دور ...

چون به این‌جا می‌رسم، با خویش می‌گویم

پس چه دانی؟ پس چه دانستن؟

راستی که وحشت‌انگیز است

نیز دردآلود و شرم‌آور.

آه،

پس چه دانش، پس چه دانایی؟

آن‌چه با علمِ تو بیگانه‌ست و نامعلوم

گرگ –حتی گرگ- می‌داند

که چه هنگام است آن هنگامه‌ی محتوم.

و کناری می‌گزیند از قبیله‌ی خویش،

در پناهی می‌خزد، وان‌گه به آرامی

همچو خواب‌آلودگانِ مست، بی‌تشویش،

می‌کشد سر در گریبانِ فراموشی،

و فراموش می‌کند هستی‌اش را در خوابکِ مستیش، ...

چون به این‌جا می‌رسم، از خویش می‌پرسم

هم‌چو بسیاری که می‌دانم،

من هم آیا راستی از مرگ می‌ترسم؟

برگشت:

ابرِ شب‌گیرِ بهاران سینه خالی کرد.

خیلِْ خیلِ عقده‌ها را در گلو ترکاند

و به هر کوچ و به هر منزل،

سیل سیل از دیده بیرون راند.

پرده را یک سو زدم، دیدم،

    چه دیدم، آه

آسمان ترگونه بود و روشن و بشکوه.

صبح، اینک صبحِ بی‌همتای فروردین

می‌دمید از کوه.

آفتابش، این نخستین نوشخندِ سال،

طره‌ای زرتار بر پیشانی پاک و بلندِ سال.

صبح، صبح، ای اورمزدی جام و فام، ای صبح!

نوش بادت باده زین پاکیزه جام، ای صبح!

با گلِ شادابِ زرین نوشخندت، جاودان بشکف

بر نگینِ تاجِ این فیروزه‌بام ای صبح!

بر تو ای بیداردل، ای شاد، ای روشن

زین دلِ تاریکِ غمگین صد سلام ای صبح!

غم مبادت گر نداری بهرِ من جز حسرت و حسرت

زنده‌دل مستانِ سرخوش را ببر هر روز

شادتر، فرخنده‌تر، خوش‌تر پیام، ای صبح!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:2 PM توسط : مریم پاییزی
جمعه 15 آبان1388


 

روزشمار حیات اخوان ثالث

 

سال 1307در مشهد متولد شد.

سال 1326تحصیل در هنرستان -رشته آهنگرى- را به پایان برد و در همین سال به كار آهنگرى مشغول شد.

سال 1327وارد رشته ادبى دبیرستان شاهرضا شد و در پایان سال به تهران آمد و براى نظام وظیفه معافى دو ساله گرفت و به استخدام آموزش و پرورش روستایى درآمد و براى تدریس به یكى از روستاهاى ورامین رفت.

سال 1329با دخترعمویش ازدواج كرد و سال بعد براى كار معلمى به لویزان تهران آمد و در همین سال مجموعه شعرهاى كلاسیكش را كه اغلب در قالب غزل بود، با عنوان ارغنون منتشر كرد.

سال 1332مدال طلاى مسابقه شعر فستیوال جوانان دموكرات نصیب او شد و به كشور رومانى دعوت شد كه به این سفر نرفت.

سال 1335مجموعه شعر زمستان را منتشر كرد.

سال 1336همكارى با رادیو را آغاز كرد.

سال 1338مجموعه دیگرى از اشعار خود را با عنوان «آخر شاهنامه» به دست چاپ سپرد.

سال 1348مجموعه پاییز در زندان از او چاپ و منتشر ‏شد. «عاشقانه‏ها و كبود» مجموعه دیگرش در همین سال به بازار آمد. «بهترین امید» گزینه اشعار و مقالات او نیز در همین زمان منتشر شد. در همین سال برای کار در تلویزیون به آبادان رفت.

سال 1349«برگزیده اشعار» در قطع جیبى به بازار آمد.

سال 1350«مجموعه مقالات» به بازار آمد.

سال 1353دوباره به تهران بازگشت.

سال 1354«آورده‏اند كه فردوسى...» را براى كودكان منتشر کرد.

سال 1355داستان «درخت پیر و جنگل» را براى بزرگسالان منتشر كرد.

سال 1356تدریس در دانشگاه را آغاز نمود.

سال 1357در تبیین دیدگاهها و تئورى اشعار نیمایى كتاب «بدعت‏ها و بدایع نیما یوشیج» را منتشر كرد و بعد مقارن اوج‏گیرى انقلاب، كتاب‏هاى «دوزخ اما سرد» و «زندگى مى‏گوید: اما باز باید زیست» از او به بازار آمد.

سال 1358كار در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى (فرانكلین سابق) را آغاز كرد.

سال 1360بدون حقوق از كلیه مشاغل دولتى بازنشسته‏اش كردند.

سال 1361«عطا و لقاى نیما یوشیج» كه به نوعى ادامه كتاب «بدعت‏ها و بدایع...» بود منتشر گردید.

سال 1368گزینه اشعارش توسط انتشارات مروارید به بازار آمد.

سال 1369به دعوت «خانه فرهنگ آلمان» سفرى به كشورهاى اروپایى داشت و در این سفر شب‏هاى شعرى در انگلیس، فرانسه، دانمارك، سوئد و نروژ برگزار كرد.

شهریور سال 1369جهان شعر را وداع كرد و براى همیشه خاموشى گزید و در مشهد كنار آرامگاه فردوسى به خاك سپرده شد.

 

 

زندگی نامه مهدی اخوان ثالث

 

اخوان شاعری است دارای طبع و قریحه توانا که به واسطه بهره گیری از فرهنگ ایران و ادب فارسی و آفرینش ترکیبات تازه در شعر، اشعار زیبا و دلپذیر فراوانی خلق کرده است.

مهدی اخوان ثالث (م. امید) در سال 1307 در مشهد به دنیا آمد . وی پس از تحصیل در رشته آهنگرى ، هنرستان را به پایان برد و به كار آهنگرى مشغول شد. سپس وارد رشته ادبى دبیرستان شاهرضا شد و در پایان سال به تهران آمد و براى نظام وظیفه معافى دو ساله گرفت و به استخدام آموزش و پرورش روستایى درآمد و براى تدریس به یكى از روستاهاى ورامین رفت. اخوان در سال 1329 با دخترعمویش ازدواج كرد و سال بعد براى كار معلمى به لویزان تهران آمد و در همین سال مجموعه شعرهاى كلاسیكش را كه اغلب در قالب غزل بود، با عنوان «ارغنون» منتشر كرد.

وی در سال 1332 مدال طلاى مسابقه شعر فستیوال جوانان دموكرات را دریافت کرد و به كشور رومانى دعوت شد كه به این سفر نرفت.

از او مجموعه های ارغنون (1330)، زمستان (1335)، آخر شاهنامه (1338) ، از این اوستا (1344)، شکار (1345)، پاییز در زندان (1348)، بهترین امید (1348)، عاشقانه و کبود (1348)، و تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم، انتشار یافته است.  اخوان ثالث به سال 1369 در گذشت .

اخوان در سال 1335 مجموعه زمستان را منتشر کرد. كتاب زمستان تحولى عظیم در شعر اخوان و به نوعى در شعر ایران پدید آورد. زمستان، نوع تكامل یافته اشعار نیمایى بود که حدیث شكست و سكوت نسل اخوان و فضاى سیاسى آن روز ایران را منعكس مى‏كرد. این مجموعه اخوان را در ردیف شاعران طراز اول ایران جاى داد و شهرت عظیمى برایش به ارمغان آورد.

سال بعد از آن اخون همكارى با رادیو را آغاز كرد و در سال 38 مجموعه دیگرى از اشعار خود را با عنوان «آخر شاهنامه» به دست چاپ سپرد. در این دوران، نبوغ اخوان در اوج شكوفایى بود و هر شعر او جنبشى در شعر نو محسوب مى‏شد و اشعارش ورد زبان اهل ادبیات و گرمى‏بخش محافل شعرى بود. ده سال بعد مجموعه «پاییز در زندان» و «عاشقانه ها و کبود»  از او چاپ و منتشر  شد. «بهترین امید» گزینه اشعار و مقالات او نیز در همین زمان منتشر گردید.

زمستان

مهدی اخوان ثالث از پیش کسوتان شعر امروز فارسی و به ویژه شعر حماسی و اجتماعی است. او را شاعر حماسه های شکست می نامند. شعر اخوان ریشه در ادبیات گذشته ایران دارد که هم از نظر زبان و هم از نظر مضمون قوی و پربار است. او در شعرش کلمات زبان محاوره را به راحتی در کنار کلمات ادبی فاخر می نشاند و از این حیث زبان غنی و خاص خود را داراست، که در میان شاعران معاصر کاملاً بارز است. اشعار او رگه های اجتماعی و عاشقانه دارد. اخوان در جوانی با شعر کلاسیک فارسی آشنا شد و به سرودن قصیده و غزل پرداخت، اما همواره به دنبال نوعی بدعت در شعر بود. اخوان در پی آشنایی با نیما و تحت تاثیر شعر او دگرگون شد.

اشعار نخستین او تماماً به شیوه کهن است که حاکی از توانایی وی در سرودن به شیوه سنتی است، اما آنچه وی را در مقام شاعری صاحب سبک معرفی می کند، اشعار نو و تازه اوست، که آغاز آن را می توان در مجموعه «زمستان» دانست.

اخوان را می توان از نخستین کسانی دانست که به خوبی از عهده تحلیل دقیق شعر نیمایی - به ویژه از لحاظ وزن و قالب - برآمده و به درک آن نایل گشته است. اخوان وزن را با شعر فارسی همراز و همدم می دانست و نمی خواست آن را از شعر بگیرد. قافیه را هم برای تعادل و توازن و تناسب شعر لازم می دانست و آن را به کلی رد نمی کرد. در واقع اخوان مانند نیما وزن و قافیه را می پذیرفت اما هر دو را نیازمند گسترش می دانست. زبان اخوان کاملاً مستقل، تازه و ویژه خود اوست. زبان او به سبب تتبع در شعر کهن فارسی به ویژه شعر خراسانی، هم شوکت سبک خراسانی را دارد و هم اعتبار زبان امروزین شعر را. به همین جهت زبان او مجموعاً لحنی حماسی دارد؛ لحنی که ریشه آن را در اشعار فردوسی، ناصر خسرو و بهار می توان یافت. در شعر اخوان تصویر سازی گاه به اوج می رسد و گاه به کلی فراموش می شود زیرا به عقیده وی تصویر سازی در شعر هدف نیست. اخوان ثالث نقل و روایت را یکی از مایه های اصلی شعر خود قرار داده است. از این رو، روح روایتگری بر سراسر اشعار او سایه انداخته و مانند هر شاعر قصیده سرا شعرش را به سوی توصیف کشانده است. در واقع برای اخوان، نقل و روایت وسیله ای است برای بیان مسئله ای اجتماعی یا فلسفی، بنابراین اشعار روایتی او، اشعار تمثیلی است و باید در پس پرده در جستجوی معنی اصلی و مفهوم تمثیل بود. از حیث محتوا، شعر اخوان سیر تکاملی دارد، حرکت از جنبه فردی و عاشقانه به سوی جنبه اجتماعی و حماسی و تا حدی فلسفی. اخوان از تغزل گویی به حماسه سرایی رسید و شاعری اجتماعی شد. او با شور و هیجان پای به میدان اجتماعی گذاشت اما خیلی زود گرفتار شکست شد و به وحشت افتاد. در مجموع اخوان شاعری است دارای طبع و قریحه توانا که به واسطه بهره گیری از فرهنگ ایران و ادب فارسی و آفرینش ترکیبات تازه در شعر، اشعار زیبا و دلپذیر فراوانی خلق کرده است.

 

درباره شعر و نثر اخوان

به نقل از دایره المعارف بزرگ اسلامی

شعر اخوان‌:

اخوان

دوران‌ شاعری‌ اخوان‌ را مى‌توان‌ به‌ سه دوره‌ تقسیم‌ كرد:

دوره اول : دوره‌ای‌ كه‌ از نوجوانى‌ آغاز مى‌شود و با انتشار ارغنون‌ پایان‌ مى‌پذیرد. در این‌ دوره‌ اخوان‌ زیر تأثیر شاعران‌ مكتب‌ خراسانى‌ است‌، و توانایى‌ خود را در سرودن‌ شعر به‌ شیوه‌های‌ كهن‌ مى‌آزماید. غزلهای‌ نخستین‌ اخوان‌، متأثر از شعرشهریار و سرشار از شور و احساس‌ است‌ . با اینهمه‌، چون‌ ابتدا توفیق‌ چندانى‌ در غزل‌ سرایى‌ نیافت‌، به‌ قصیده‌پردازی‌ روی‌ آورد. نظر منتقدان‌ دربارة این‌ قصاید متفاوت‌ است‌. برخى‌ برآنند كه‌ این‌ قصاید در عین‌ تقلید از گذشتگان‌، نشان‌ از استقلال‌ و قدرت‌ خلاقیت‌ وی‌ دارد و برخى‌ دیگر ابیات‌ این‌ قصاید را دارای‌ «مضامینى‌ معمولى‌ و سطحى‌» و فاقد «استواری‌ و سنگینى‌ قصاید خوب‌ فارسى‌» دانسته‌اند. همچنین‌ اخوان‌ در این‌ دوره‌ چنانكه‌ خود نیز مى‌گوید، با مكتب‌ نیمایى‌ مخالف‌ بود، اما اندك‌ اندك‌ شناخت‌ او نسبت‌ به‌ شیوة نیمایى‌ بیشتر شد و آن‌ مخالفتها به‌ طرفداری‌ و پیروی‌ از این‌ روش‌ انجامید . اخوان‌ خود از این‌ تحول‌ به‌ كنایه‌ چنین‌ یاد كرده‌ است‌:

 «من‌ كوشیده‌ام‌ از راه‌ میان‌ بری‌ از خراسان‌ به‌ مازندران‌ بروم‌»  .

 دورة دوم‌ كه‌ دورة اصلى‌ شعر اخوان‌ است‌ و اوج‌ آن‌ را در كتاب‌ زمستان‌ مى‌بینیم‌. این‌ دوره‌ با طبع‌ آزماییهایى‌ در قالب‌ چارپاره‌ آغاز مى‌شود و تا كتابهای‌ دوزخ‌ اما سرد و زندگى‌ مى‌گوید ادامه‌ مى‌یابد. اخوان‌ پس‌ از شناخت‌ شیوة نیمایى‌، ابتدا به‌ شكستن‌ اوزان‌ عروضى‌ و طرح‌ مضامین‌ و موضوعات‌ نو پرداخت‌ و سپس‌ با حفظ صلابت‌ و استواری‌ زبان‌ شعر قدیم‌ خراسانى‌ و درآمیختن‌ آن‌ با تحولاتى‌ كه‌ مكتب‌ نیمایى‌ پدید آورده‌ بود، شعر جدید فارسى‌ را متحول‌ ساخت‌ و سبكى‌ خاص‌ خویش‌ ایجاد كرد.

دورة سوم‌ كه‌ دورة بازگشت‌ به‌ گذشته‌ است‌. اخوان‌ با انتشار ترا ای‌ كهن‌ بوم‌ و بر دوست‌ دارم‌، گرایش‌ دوبارة خود را به‌ قالبهای‌ سنتى‌ شعر فارسى‌ نشان‌ داد. این‌ كتاب‌ را مى‌توان‌ ادامة ارغنون‌ به‌ شمار آورد. دراین‌ مجموعه‌ ناهماهنگیهای‌ آشكاری‌ دیده‌ مى‌شود. شاعر گاه‌ به‌ زبان‌ ساده‌ و روان‌ِ ایرج‌ میرزا نزدیك‌ مى‌شود و گاه‌ به‌ شیوة پرصلابت‌ شاعران‌ خراسان‌ روی‌ مى‌آورد. استعمال‌ واژه‌های‌ مهجور و اسامى‌ خاص‌ در این‌ اشعار آن‌ قدر فراوان‌ است‌ كه‌ شاعر ذیل‌ بسیاری‌ از صفحات‌ را به‌ توضیح‌ آنها اختصاص‌ داده‌ است‌. با اینهمه‌، بیتهای‌ زیبایى‌ نیز در مجموعة این‌ اشعار به‌ چشم‌ مى‌خورد .

 

سبك‌ و سیاق‌:

 اخوان‌ را نباید تنها شاگردی‌ از مكتب‌ نیما به‌ شمار آورد، زیرا او طرحهای‌ استاد را گاه‌ دقیق‌تر و انعطاف‌ پذیرتر از خود او به‌ عمل‌ درآورده‌ است‌. اخوان‌ در شعرهای‌ نیمایى‌ خود در كاربرد اوزان‌ دقت‌ و احتیاط بیشتری‌ داشت‌ و گاه‌ ریتمهای‌ جدیدی‌ بر اوزان‌ نیمایى‌ مى‌افزود وی‌ بر خلاف‌ نیما، اعتقاد داشت‌ همچنانكه‌ شروع‌ مصرعها باید در یك‌ بحر باشد، پایان‌بندی‌ آنها نیز باید یك‌ آهنگ‌ و همنوا باشد. سبب‌ این‌ اعتقاد وی‌ را مى‌توان‌ در انس‌ و عادت‌ او به‌ شعر كهن‌، و شاید آشناییش‌ با موسیقى‌ یافت‌. اخوان‌ در پیروی‌ از نیما به‌ قالبها و اسلوب‌ كار او نظر دارد، نه‌ به‌ زبان‌ و شیوة بیان‌ او. خود مى‌گوید:

 «پس‌ تأمل‌ كن‌. زبان‌ نیما سرمشق‌ نیست‌. قوالب‌ و اسالیب‌ او سرمشق‌ است‌»

از ویژگیهای‌ شعر اخوان‌ مى‌توان‌ به‌ این‌ نكات‌ اشاره‌ كرد:

1. به‌ كارگیری‌ سبك‌ و ساختار زبانى‌ شعر خراسانى‌ در قالب‌ نیمایى‌: شعر اخوان‌ هم‌ از لحاظ مفردات‌ و تركیبات‌ و هم‌ در بافت‌ و ساخت‌ كلام‌ بسیاری‌ از ویژگیهای‌ سبك‌ خراسانى‌ را داراست‌

2. بیان‌ روایى‌: این‌ نوع‌ بیان‌ از ویژگیهای‌ برجستة شعر اخوان‌ است‌ از آن‌ روی‌ كه‌ شعر او بیشتر تحت‌ تأثیر وقایع‌ اجتماعى‌ است‌ و واقعه‌ را جز به‌ طریق‌ روایى‌ نمى‌توان‌ گزارش‌ كرد. توصیف‌ و صحنه‌پردازی‌ از لوازم‌ خاص‌ شعر روایى‌ است‌ و اخوان‌ در این‌ كار توانایى‌ نمایانى‌ دارد و در پشت‌ صحنه‌ها و نقل‌ روایتهای‌ او معمولاً معنى‌ و مقصودی‌ رمزی‌ و كنایى‌ نهفته‌ است‌. او خود مى‌گوید:

«من‌ روایت‌ را به‌ حد شعر اوج‌ داده‌ام‌، اما شعر را به‌ حد روایت‌ تنزل‌ نداده‌ام‌. »

3. لحن‌ حماسى‌ و پرصلابت‌: اخوان‌ در بسیاری‌ از موارد از واژگان‌ خاص‌ شاهنامه‌ بهره‌ گرفته‌ است‌ و هر چند كه‌ این‌ خاصیت‌ در اشعار آخرشاهنامه‌ آشكارتر است‌، ولى‌ در سراسر اشعار او تأثیر لحن‌ و طرز كلام‌ فردوسى‌ را مى‌توان‌ بازشناخت‌.

طنز

4. گرایش‌ به‌ طنز:

اخوان‌ در گفتار و نیز در نوشته‌های‌ منثور خود غالباً طنزی‌ نزدیك‌ به‌ هزل‌ به‌ كار مى‌بَرد، اما در اشعار او طنز و هزل‌ به‌ گونة دیگری‌ به‌ چشم‌ مى‌خورد. اخوان‌ در نهایت‌ نومیدی‌ همة كوششها، امیدها و ناامیدیها را با بیان‌ طنزآمیز خویش‌ به‌ استهزا مى‌گیرد این‌ طنز تلخ‌ در «كتیبه‌»، «قصة شهر سنگستان‌»، «هنگام‌» و «نوحه‌» به‌ چشم‌ مى‌خورد. اخوان‌ در این‌ نوع‌ شعرها بیشتر به‌ زبان‌ طنز ایرج‌ میرزا توجه‌ داشته‌ است‌. بیشترین‌ نمونه‌های‌ این‌ نوع‌ شعر او را در مجموعة ترا ای‌ كهن‌ بوم‌ و بر دوست‌ دارم‌، مى‌توان‌ یافت‌. اما ویژگیهای‌ زبان‌ مكتب‌ خراسانى‌ و به‌ كارگیری‌ كلمات‌ سنگین‌ و فخیم‌، مانع‌ از كامیابى‌ كامل‌ او در این‌ زمینه‌ شده‌ است‌

5.اسلوب‌ و ساختار شعری‌: اخوان‌ وزن‌ را لازمة شعر مى‌داند و آن‌ را در تنظیم‌ و ترتیب‌ مصراعها و پاره‌های‌ كوتاه‌ و بلند شعر خود مراعات‌ مى‌كند، اما در باب‌ قافیه‌ تا این‌ اندازه‌ اصرار و تأكید ندارد، هر چند كه‌ در شعر او قافیه‌ دارای‌ محل‌ و اهمیت‌ خاص‌ است‌. وی‌ در به‌ كارگیری‌ صنایع‌ بدیعى‌ گاهى‌ نوآوریهایى‌ دارد، همچون‌ تشبیه‌ مشبه‌ به‌ همان‌ مشبه‌، مانند «خوابیده‌ مخمل‌ شب‌ تاریك‌ مثل‌ شب‌» و نیز نوعى‌ تشبیه‌ محسوس‌ به‌ معقول‌، همچون‌ «گر چه‌ بیرون‌ تیره‌ بود و سرد، همچون‌ ترس‌»  و نیز آوردن‌ وصفهایى‌ مشتق‌ از موصوف‌ برای‌ همان‌ موصوف‌، چون‌ «سكوت‌ ساكت‌» و «عدل‌ عادل‌» از جمله‌ تعبیراتى‌ است‌ كه‌ شاید كمتر بتوان‌ نظیر آنها را در آثار شعرای‌ پیش‌ از وی‌ یافت‌.

اخوان‌ گاه‌ در توصیف‌ زمان‌ و مكان‌ِ رویدادها و ویژگیهای‌ قهرمانان‌ اشعار روایى‌ خود به‌ نوعى‌ فضاسازی‌ و صحنه‌ پردازی‌ كه‌ لازمة منظومه‌های‌ نمایشى‌ است‌، مى‌پردازد و بدین‌ سان‌ شعر را به‌ سینما نزدیك‌ مى‌كند. چنانكه‌ در «كتیبه‌» و «مرد و مركب‌» با كلمات‌ و صورِ خیال‌ صحنه‌هایى‌ تصویر كرده‌ است‌ كه‌ كارگردان‌ سینما بدون‌ كلام‌ و به‌ یاری‌ تصاویر آنها را عرضه‌ مى‌كند اینگونه‌ اشعار را بیشتر در مجموعه‌های‌ از این‌ اوستا و آخر شاهنامه‌ مى‌بینیم‌ كه‌ پس‌ از ارتباط اخوان‌ با سینما تدوین‌ یافته‌ است‌ و ظاهراً تجربه‌های‌ او در كار فیلم‌ و سینما در این‌ جریان‌ مؤثر بوده‌ است‌.

 

مضامین‌ اشعار:

اگر چه‌ ویژگى‌ برجستة اشعار اخوان‌، اجتماعى‌ بودن‌ آنهاست‌، تغزلهای‌ زیبا و سوكنامه‌های‌ درخشان‌ وی‌ را نمى‌توان‌ از نظر دور داشت‌. وی‌ در اشعار خود از جنبه‌های‌ فردی‌ و عاشقانه‌ به‌ جنبه‌های‌ اجتماعى‌ و حماسى‌ و تا حدی‌ فلسفى‌ گراییده‌ است‌. شعرهای‌ تغزلى‌ اخوان‌ را به‌دو دسته‌ مى‌توان‌ تقسیم‌ كرد: یك‌ دسته‌ اشعاری‌ كه‌ در قالبهای‌ كهن‌ سروده‌ شده‌، و بیشتر غزلهایى‌ است‌ به‌ شیوة شاعران‌ سبك‌ عراقى‌ و متأثر از شعر شهریار. اغلب‌ اینگونه‌ غزلهای‌ اخوان‌ كه‌ در مجموعة ارغنون‌ گرد آورده‌ شده‌ است‌، رنگ‌ و بوی‌ تغزل‌ و شور و احساس‌ خاص‌ دارد و در میان‌ آنها ابیات‌ شیرین‌ و زیبا كم‌ نیست‌. برخى‌ غزلهای‌ اخوان‌ در زمستان‌ نیز آمده‌ است‌، اما این‌ سروده‌ها با غزلهای‌ ارغنون‌ تفاوت‌ دارد و بیشتر به‌ جای‌ نغمه‌خوانیهای‌ عاشقانه‌، در قالب‌ غزل‌، نكته‌های‌ اجتماعى‌ و مضامینى‌ جز آنچه‌ در غزل‌ معمول‌ است‌، آورده‌ كه‌ البته‌ در جای‌ خود تازگى‌ دارد.

دستة دوم‌ اشعار غنایى‌ اخوان‌ است‌ كه‌ در قالبهای‌ نو و به‌ اصطلاح‌ «نیمایى‌» سروده‌ شده‌، و در آنها گاهى‌ احساسات‌ و دریافتهای‌شاعرانه‌ با نوعى‌تفكرات‌فلسفى‌ درآمیخته‌است‌ نمونه‌های‌ این‌ نوع‌ اشعار را در «لحظة دیدار» از مجموعة زمستان‌؛ «چون‌ سبوی‌ تشنه‌»، «دریچه‌ها» و از مجموعة آخر شاهنامه‌؛ «سبز» و «نماز» از مجموعة از این‌ اوستا مى‌توان‌ دید. حقوقى‌ بیشتر اینگونه‌ اشعار را در مجموعة مهدی‌ اخوان‌ ثالث‌ به‌ چاپ‌ رسانده‌ است‌

اخوان‌ از حدود سال‌ 1327ش‌ به‌ سرودن‌ اشعار اجتماعى‌ و سیاسى‌ روی‌ آورد. شور و هیجان‌ مردم‌ در سالهای‌ پیش‌ از28 مرداد 32 و ناامیدی‌ فراگیر سالهای‌ پس‌ از آن‌، در اشعار این‌ دورة او انعكاس‌ روشن‌ دارد. وی‌ در منظومة «قصة شهر سنگستان‌» به‌ قیام‌ مردمى‌ پیش‌ از 28 مرداد توجه‌ داشته‌ ، و قصیدة «نوحه‌» یا «تسلى‌ و سلام‌» را به‌ پیرمحمد احمدآبادی‌ دكتر محمد مصدق‌ تقدیم‌ كرده‌ است‌. شعر «خوان‌ هشتم‌» را نیز در سوك‌ غلامرضا تختى‌ سرود، و در «مرد و مركب‌» به‌ «انقلاب‌ سفید و فریبى‌ كه‌ در پشت‌ آن‌ بود»، نظر داشته‌ است‌ .

به‌ طور كلى‌ گرایش‌ غالب‌ اشعار او پس‌ از كودتای‌ 28 مرداد شكوه‌ و مرثیه‌ خوانى‌ است‌ و بیان‌ تباهیها، بى‌عدالتیها، شكستها و ناامیدیها. از این‌ رو برخى‌ او را شاعر شكستها نامیده‌اند. شعر «زمستان‌» به‌ خوبى‌ از این‌ شكست‌ و نومیدی‌ حكایت‌ مى‌كند  با این‌ حال‌، برخى‌ برآنند كه‌ شاعر در «زمستان‌» نیز نومید محض‌ نیست‌

اخوان‌ پس‌ از كودتای‌ 28 مرداد، و یأس‌ از ابر قدرت‌ شرق‌، بازگشت‌ به‌ فرهنگ‌ ایران‌ باستان‌ و توجه‌ به‌ حماسه‌های‌ ملى‌ را گریزگاه‌ خوبى‌ برای‌ خویش‌ یافت‌، چندانكه‌ در «قصة شهر سنگستان‌» ایران‌ قدیم‌ را سراپا پاك‌ و بى‌عیب‌ دانسته‌، و تمامى‌ كژیها و كاستیها و نادرستیها را زادة تهاجم‌ ترك‌ و تازی‌ و فرنگ‌ شمرده‌ است‌. بدین‌ سان‌، رنگ‌ شدید نوعى‌ تعصب‌ ملى‌ در اشعار این‌ دورة او نمایان‌ است‌ و بى‌سبب‌ نیست‌ كه‌ برخى‌ او را شاعری‌ ملى‌ و بومى‌، نه‌ جهانى‌، دانسته‌اند.

 

نثر اخوان‌:

اثر

 نثر او به‌ سبب‌ درخشش‌ شعرش‌ كمتر مورد توجه‌ قرار گرفته‌ است‌. وی‌ در نثر نیز چون‌ شعر میان‌ كهن‌ و نو پیوند برقرار ساخته‌ بود. در نثر او رگه‌هایى‌ از نثر بیهقى‌، سعدی‌ و قائم‌ مقام‌ فراهانى‌، آمیخته‌ به‌ ویژگیهایى‌ از نثر هدایت‌ و دهخدا در چرند و پرند و همراه‌ با مایه‌هایى‌ از طرز بیان‌ نقالان‌ وجود دارد. واژه‌های‌ نثر كهن‌ در كنار كلمات‌ و اصطلاحات‌ عامیانه‌ قرار مى‌گیرد و حاصل‌ این‌ تناقض‌ همچون‌ طنزی‌ گسترده‌ در نثر او جاری‌ مى‌شود. افزون‌ بر این‌، حالت‌ آفرینیهای‌ تؤم‌ با نقالى‌، به‌ ویژه‌ در مؤخرة از این‌ اوستا بر جاذبة نثر او مى‌افزاید. آنچه‌ در سراسر آثار منثور اخوان‌ به‌ وضوح‌ مشهود است‌، چنانكه‌ گفته‌ شد، زبان‌ پر از طنز اوست‌. این‌ طنز كه‌ از ویژگیهای‌ روحى‌ و اخلاقى‌ او بود، حتى‌ در مواردی‌ كه‌ دربارة مطلبى‌ به‌ جد سخن‌ مى‌گفت‌، نیز آشكارا ظاهر مى‌شد. نمونة این‌ جدِ آمیخته‌ به‌ طنز در نقدی‌ كه‌ بر اشعار سهراب‌ سپهری‌ نوشت‌، دیده‌ مى‌شود .


دایره المعارف بزرگ اسلامی – همراه با تلخیص

تهیه و تنظیم : بخش ادبیات تبیان

 

شعر زمستان

زمستان سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

نفس ، گز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین؟

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

 آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی وشِ مغموم.

منم من، سنگِ تیپاخورده ی رنجور.

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم.

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست،

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمتِ نُه توی مرگ اندود، پنهان است.

حریفا! رو چراغِ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،

نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین،

زمین دل مرده، سقفِ آسمان کوتاه،

غبارآلوده مهر و ماه،

زمستان است.

 

نقد شعر زمستان اخوان

به قلم محمد کاظم کاظمی

کاظم کاظمی

«زمستان‌» مهدی اخوان ثالث به راستی یک کارگاه آموزشی شعر است‌. اثری است که با درنگ در جوانب گوناگون آن‌، می‌توان نکات بلاغی بسیاری را دریافت و خود به کار بست‌. به واقع این شعر، هم به کار عموم مخاطبان می‌آید، برای حظ بردن‌; و هم به کار مخاطبان خاص می‌آید، برای یاد گرفتن ظرایف و لطایفی که در آن نهفته است‌. و ما در این نوشته می‌کوشیم که با سیری پا به پای هم در این شعر، بعضی از این ظرایف را دریابیم و تجزیه و تحلیل کنیم‌.

هنرمندی های زبانی و موسیقیایی‌

زمستان از نظر قالب‌، یک شعر نیمایی کامل است‌، همانند بسیاری از آثار اخوان‌. اصول و قواعد شعر نیمایی‌، طبق پیشنهادهای نیما ـ که اخوان نیز آن ها را در کتاب «بدعت ها و بدایع نیمایوشیج‌» تبیین و تفسیر کرده است ـ در آن به تمام و کمال رعایت شده است و این‌، خود می‌تواند برای کسانی که در شیوه مصراع‌بندی شعر نیمایی لغزش و یا اهمالی دارند، به کار آید.

شعر، از نظر وزن با زنجیرة «مفاعیلن‌» ها بنا شده است و این یکی از وزن های مطلوب و دلخواه اخوان است‌. او شعرهای «آواز کرک‌»، «چاووشی‌»، «کتیبه‌» و «قصه شهر سنگستان‌» را نیز با همین وزن سروده است‌.

چنان که می‌بینیم‌، همه مصراع ها از لحاظ زنجیره هجاها از جایی یکسان شروع شده‌اند و این‌، قانونی است در قالب نیمایی‌. مثلاً در این زنجیره خاص‌، همیشه باید اولین هجای مصراع ها کوتاه باشد و این جا چنین است‌.

ولی مصراع هایی که از اول زنجیره شروع نشده‌اند و ادامه مصراع بالایی به حساب می‌آیند، طبق قاعده به اواسط سطر می‌روند. ببینید.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌، سرها در گریبان است‌.

ملاحظه می‌کنید که مصراع «سرها در گریبان است‌» چون از نظر زنجیره وزنی در ادامه مصراع بالاست‌، از اواسط سطر شروع شده است‌. به واقع این دو مصراع از نظر وزن‌، یک مصراع کامل‌اند.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌، سرها در گریبان است‌.

از این که بگذریم‌، بقیه مصراع ها همه از اول زنجیره و هم‌ چنین اول سطر شروع شده است‌.

این شعر از لحاظ قافیه ‌آرایی نیز مقارنتی با کارهای نیمایوشیج دارد، یعنی یک ردیف و قافیة کلّی دارد (ان است‌) که در پایان بندها تکرار می‌شود و تعدادی قافیة درونی مثل «تاریک / نزدیک‌»، «آی / در بگشای‌»، «رنجور / ناجور»، «کوتاه / آه‌» و امثال این ها.

ولی وزن و قافیه گام اول است و شاعری مثل اخوان هیچ‌گاه به این ها بسنده نمی‌کند. این شعر از تناسب های لفظی و معنوی نیز در حدّ خوبی بهره دارد. مثلاً در عبارتهای «دیدار یاران‌»، «پیر پیرهن‌ چرکین‌»، «تگرگی نیست‌، مرگی نیست‌»، «سیلی سرد زمستان‌» و «بفروز، شب با روز» نوعی تکرار حروف (واج‌آرایی‌) دیده می‌شود که گاه در اول کلمات است و گاه در آخر آن ها.

و نیز باید اشاره کرد به تضاد و مراعات نظیر در کلمات «دور» و «نزدیک‌»، «مسیحا» و «ترسا»، «جوانمرد» و «ناجوانمردانه‌»، «روم‌» و «زنگ‌»، «سال‌» و «ماه‌»، «مرده‌» و «زنده‌»، «شب و روز».اما از شکل های گوناگون موسیقی و آرایه‌های ادبی که بگذریم‌، برجستگی مهم دیگر شعر «زمستان‌»، درزبان آن است‌. ما اخوان را به باستان گرایی زبانی‌اش می‌شناسیم‌، ولی کمتر دقت کرده‌ایم که زبان شعر او به واقع اجتماع نقیضین است‌. این زبان از یک سو برخوردار از ویژگی های زبان کهن نظم و نثر فارسی است و از سویی دیگر، از زبان محاوره امروز بهره دارد. مثلاً در همین شعر زمستان‌، از سویی عبارت هایی با بافت کهن‌، همچون «سر برنیارد کرد» و «دست محبت سوی کس یازی‌» و «من امشب آمدستم‌» دیده می‌شود و از سویی نیز عبارتهایی بسیار محاوره‌ای همچون «دمت گرم‌» و «تیپا خورده‌» و «میهمان سال و ماه‌». جمع میان این دو خاصیت‌ِ به ‌ظاهر متضاد، آن ‌هم به گونه‌ای که به چشم نزند، کار سهلی نیست و تسلط بسیاری بر هر دو نوع زبان می‌طلبد، همراه با قدرت در رعایت اصول بلاغی‌.

اما بدایع زبانی این شعر، به این جمع اضداد خلاصه نمی‌شود. شاعر در زبان شعر صاحب ابتکار است و کمتر شعری از او می‌توان یافت که خالی از ترکیب ‌سازی ها و واژه‌گزینی‌های بدیع باشد.

در شعر زمستان‌، هم ترکیب‌های زیبا می‌توان یافت و هم واژگانی که برساخته شاعرند یعنی «گرمگاه‌»، «پیرهن‌چرکین‌»، «لولی‌وش‌»، «مرگ‌اندود» و «بلورآجین‌». شاعر بدین گونه‌، علاوه بر وام‌گیری از ذخایر زبان‌، به این ذخایر می‌افزاید و علاوه بر آن‌، در اثرش نوعی شگفت‌انگیزی هم می‌آفریند.

جمع نماد و واقعیت‌

مهدی اخوان ثالث

شعر یک ساختار نمادین دارد، یعنی شاعر، زمستان و متعلقات آن را نمادی دانسته است از یک سلسله حقایق اجتماعی و سیاسی‌. مصداق این نماد، در این جا برای ما چندان قابل بحث نیست‌. آنچه مهم است‌، این است که شعر در صورت ظاهری ـ بدون در نظرداشت معانی باطنی ـ هم کاملاً یک سیر منطقی دارد، به‌گونه‌ای که می‌توان آن را توصیفی کامل از یک زمستان واقعی دانست‌. به بیان دیگر، این شعر هم در بستره واقعی خود معنی می‌گیرد و هم در شکل نمادین‌.

حفظ توأم نماد و واقعیت‌، کاری است دشوار و البته یکی از رموز توفیق یک شعر. بسیاری از شعرهای خوب و ماندگار فارسی‌، این خاصیت را دارند، که من دوست می‌دارم در این میان به «آی آدمها»ی نیما یوشیج‌ ، «آب‌» سهراب سپهری و «حیاط خانه ما تنهاست‌» فروغ فرخ‌زاد اشاره کنم‌. در ادبیات کهن ما، شعر حافظ غالباً این خاصیت را دارد و همین از دلایل قوت آن است‌. ببینید این بیت را که هم مصداق واقعی دارد و هم مصداق نمادین‌.

هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست‌

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست‌

در زمستان اخوان ثالث نیز با خاطرجمعی تمام‌، می‌توان مدعی شد که شاعر یک زمستان واقعی را توصیف می‌کند و نیز با جرأت می‌توان گفت که در پشت این واقعیت‌، یک حقیقت دیگر نهفته است‌. جالب است که شاعر در هیچ جای شعر، به این نکته تصریح نمی‌کند و این قضاوت را به ما می‌گذارد. شعر «کتیبه‌» از او نیز همین خاصیت را دارد و این چیزی است که مثلاً در «قصه شهر سنگستان‌» نمی‌توان یافت‌. در آن جا شاعر به معنی ضمنی اثر خویش‌، تصریح کرده است‌.

گردآوری مصالح و ابزار بیانی‌

اما این توصیف عینی و واقعی‌، میسر نشده است‌، مگر با تلاش شاعر برای گردآوری هر آنچه در توصیفی از زمستان به کارش می‌آمده است‌. تاریک و غبارآلود بودن راه‌، نفسی که ابر می‌شود، به‌ هم خوردن دندان ها، بلورهای یخ آویزان از درخت ها، لغزنده بودن مسیر، در جیب بودن دست ها، سرخ شدن گوش ها، همه جلوه‌های زمستان است‌. شاعر کوشیده است هرآنچه را در زمستان قابل مشاهده است‌، در این شعر گردآورد. این یک موضوع مهم است که شاعر به تناسب فضایی که ایجاد می‌کند، همه مصالح و ابزار کارش را فراهم کند، در زوایا و جلوه‌های گوناگون موضوع کارش خیره و دقیق شود و بکوشد که از هر یک از این جلوه‌ها بهره‌ای هنری بگیرد.

تخیّل ابتکاری و شفّاف‌

شعر «زمستان‌» فضایی تازه دارد. شاعر از چیزی سخن می‌گوید که در گنجینه شعر کهن ما کمتر نمونه دارد. جالب این است که اخوان‌، دو شعر نیمایی جدّی دربارة فصل ها دارد. یکی درباره پاییز است (باغ من‌) و دیگری درباره زمستان (شعر حاضر). چرا شاعر توصیفی از بهار ارائه نمی‌کند؟ شاید چون دیگر شیره این موضوع کشیده شده است و کمتر می‌توان در این موضوع حرف تازه‌ای گفت‌. (1) ولی زمستان‌، موضوعی است نسبتاً دست‌نخورده و این خود به قدرت شاعر در تصویرگری‌، می‌افزاید.

ملاحظه می‌ کنید که سراینده در این شعر، می‌کوشد یک فضای اختصاصی ایجاد کند و این‌، خود امکان کشف های تصویری را فراهم می‌آورد. می‌پذیرم که اخوان شاعری بسیار تصویرساز نیست‌، ولی با این هم چون به فضاهای خاص می‌گراید، از آن ها تصویرهایی تازه استخراج می‌کند. تصویرهای شعر اخوان اندک‌اند، ولی غالباً شفّاف و عینی و حاصل کشف شاعر.

در این شعر نیز در هیچ جایی شاعر تصویرهایی ذهنی‌، کلّی و متزاحم نیاورده است‌. کوشیده ‌است در جلوه‌های ملموس فصل زمستان خیره شود و با بیان هنری آن ها، شعر را عینیت تمام ببخشد. بر هم خوردن دندان را صحبت سرما و دندان دانستن‌، یک مجاز زیباست و در عین حال‌، بسیار عینی و ملموس‌. همین‌گونه است تشبیه درختان زمستان به اسکلت های بلورآجین و تشبیه سرخی شفق به گوش سرما برده‌.

یک نکته جالب و قابل یاد کرد در اینجا، تشبیه «شخص لرزان‌» به «موج‌» است‌. چرا شاعر نگفته است «میهمان سال و ماهت پشت در چون بید می‌لرزد»؟ شاید از آن روی که لرزیدن بید به سبب تکرار بسیارش در زبان محاوره‌، دیگر نقش تصویری‌اش را از دست داده و به واقع به یک هنجار بدل شده است‌. این قضیه بسیار اتفاق می‌افتد که یک تشبیه قوی‌، بر اثر تکرار بسیار، خاصیت القایی خود را می‌بازد و چه بسا یک تشبیه نه‌چندان قوی ولی تازه‌، تأثیر بیشتری از آن دارد. وقتی بگویند «او مثل بید می‌لرزد» ما شاید دیگر یک بید لرزان را در ذهن مجسّم نکنیم‌، ولی اگر بگویند «او مثل موج می‌لرزد» این تجسّم زودتر رخ می‌دهد.

رعایت ظرایف بلاغی

مهدی اخوان ثالث

شعر زمستان‌، جدا از بدایعی که در اجزایش می‌توان یافت‌، در کلیّت نیز ساختاری جذاب و گیرا دارد. شروعش بسیار غافلگیرکننده است‌. «سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌.» و این‌، بلافاصله ذهن مخاطب را درگیر می‌کند که «به‌راستی چرا سلام را پاسخ نمی‌گویند؟» در این جا فضا کاملاً مه‌آلوده است‌. هنوز نمی‌دانیم حکایت چیست‌. با «سرها در گریبان است‌.» و عبارت های بعدی‌، فضا به تدریج روشن می‌شود و این روشنی‌، در آخرین مصراع شعر، به نهایت می‌رسد. به واقع شاعر کلمه «زمستان‌» را به عنوان آخرین تیر تیرکش‌، در آخرین مصراع شعر نهاده است و تا آنجا، خواننده را به دنبال خویش می‌کشد.

از این که بگذریم‌، موقعیت کلمات و ارتباط آن ها با هم‌، در بسیاری از جملات‌، سنجیده و حساب‌شده است‌. شعر با کلمه «سلام‌» شروع می‌شود و این خود خالی از ظرافتی نیست‌. شاعر نمی‌گوید «سلامت را پاسخ نمی‌گویند»، بلکه فعل «نمی‌خواهند پاسخ گفت‌» را به کار می‌برد که علاوه بر باستانگرایی‌، از تعمّد اشخاص در پاسخ‌نگفتن حکایت می‌کند. همین گونه است کاربرد «دید نتواند» به جای «نمی‌بیند» که در اولی نوعی اجبار نهفته است و در دومی نوعی اختیار.

تعبیر «دمت گرم‌» بعد از یاد کرد سردی هوا، یک انتخاب آگاهانه است‌. شاعر قصد تحسین و تحبیب دارد، ولی از میان عبارت های گوناگونی که این معنی را می‌رسانند، همان را برمی‌گزیند که در آن‌، یک «گرم‌» نهفته است و به نوعی می‌تواند با آن سرما مقابله کند.

شعر با جملاتی طولانی و تفصیلی شروع می‌شود و شاعر در آن ها می ‌کوشد همه چیز را با جزئیات تمام توصیف کند. ولی جملات در آخرین سطرهای شعر، به طرزی شتاب‌آلود کوتاه می‌شوند و این خود می‌تواند استیصال آدمی را تصویر کند که به خاطر هوای سرد و بیرون در ماندن‌، دیگر حوصله اطناب ندارد و سخت به اجمال می‌گراید.

با آن چه گفته شد، شعر «زمستان‌» را می‌توان گنجینه‌ای از هنرمندی ها و هنرنمایی های شاعرانه دانست‌. در این شعر سه‌صفحه‌ای‌، آن ‌قدر ظرافت جمع شده است که در بسیار کتابهای شعر از دیگر شاعران جمع نمی‌شود; و این ها برای یک شاعر جوان امروز، آموزنده و راه گشاست‌. فراموش نکنیم که اخوان ثالث این شعر را در 28 سالگی سروده است و این می‌تواند برای ما معنایی خاص داشته باشد. به راستی شاعران زیر سی سال امروز، تا چه مایه بر این ظرافت ها و هنرمندی ها وقوف دارند و آن ها را در شعرشان به کار می‌بندند؟


پی‌نوشت:

1. البته اخوان درباره بهار هم سروده‌ای دارد، ولی نه چندان جدی و آن هم در قالب کهن است و از کارهای دوران جوانی او، با این مطلع‌:

                   منشور فرودین چو زمان رد کند همی‌              اردیبهشت تکیه به مسند کند همی‌

(ارغنون‌، صفحه 132)

 

  

بخش اول

باغ بود و دره چشم انداز پرمهتاب.

ذات ها با سایه های خود هم اندازه.

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،

چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب.

نه صدایی جز صدای رازهای شب.

و آب و نرمای نسیم و جیرجیرك ها.

پاسداران حریم خفتگان باغ،

و صدای حیرت بیدار من من مست بودم، مست

خاستم از جا

سوی جو رفتم، چه می آمد

آب

یا نه، چه می رفت، هم زانسان كه حافظ گفت، عمر تو.

با گروهی شرم و بی خویشی وضو كردم

مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، اما لحظه پاك عزیزی بود

برگكی كندم

از نهال گردوی نزدیك،

و نگاهم رفته تا بس دور.

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده

قبله، گوهر سو كه خواهی باش.

با تو دارد گفت وگو شوریده مستی

مستم و دانم كه هستم من

ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی

مرداد 1329

خاستگاه این شعر كه یكی از زیباترین شعرهای اخوان و یكی از درخشان ترین شعرهای زبان پارسی است آیا تجربه شخصی اخوان بوده است یعنی خود او شخصا درون مایه این شعر را تجربه كرده است یا خیر پاسخ درست این پرسش را در آخر صحبتم خواهم آورد و خواهم گفت. اما این پرسش ما را رهنمون پرسش دیگری می كند كه اساسا سرایش شعر شاعران و درونمایه های شعری آنان بر چه خاستگاه هایی استوار است در پاسخ آن می توان به دو گونه پاسخ كلی رسید:

1 - همذات پنداری با محتوای شنیده ها، دیده ها، خوانده ها یا به طور كلی بهره گیری از تجربه دیگری و یا بهره گیری از تخیل و رویا و یا تركیبی از همه اینها، یعنی هنرمند و شاعر گاهی تجربه دیگری را می گیرد و آن را درونمایه كار هنری خود می كند و خود را به جای دیگری می گذارد و با او همذات پنداری می كند و در چنین موقعیتی به قول رمبو: «من دیگریست.» من دیگری می شود، تجربه دیگری را در آن آن و لحظات تجربه خود می كند و می سراید و می آفریند. در همین جا اشاره كنم كه این همذات پنداری چنان كه گفتم ممكن است تجربه دیگری نباشد بلكه برآمده از تخیل و رویا و یا تركیبی از تخیل و رویا و تجربه دیگری باشد، كه نمونه های فراوان آن را در شعر همه شاعران می توان یافت.

مثلا شعر «پیغام» اخوان كه در این شعر اخوان خودش را به جای یك دختر می گذارد و با بازآفرینی خیالی آنچه بر درخت می رود آن را بر خود رفته می گیرد و شعر «پیغام» را می سراید.

2 - و اما خاستگاه دوم سرایش شعر شاعران كه در حقیقت خاستگاه اول است. شاعران ممكن است تجربه شخصی خود را تجربه ای كه عملا و شخصا در آن سهیم و شریك بوده اند به شعر تبدیل كنند و بر كاغذ بیاورند. اما شعرهای برآمده از این نوع تجربه شخصی نیز خود بر دو گروهند:

الف :شعرهای برآمده از تجربه های عادی و روزمره و ساده.

ب   : شعرهای برآمده از تجربه های عالی تر و یا تجربه های اوج.

و اما نوع اول شعرهای برآمده از تجربه های ساده و روزمره و روزمرگی كه همه ما همه روزه با آنها سر و كار داریم و دست به گریبانیم و از عشق تا مرگ را شامل می شود و شاعر نیز درست مانند همه ما با چنین تجربه هایی دست به گریبان است و آنها را شعر می كند. نمونه این تجربه ها را در شعر اخوان زیاد می توان دید، از جمله شعرهای لحظه دیدار، قاصدك، طلوع، دریچه ها و غزل1- 4 به شعر دریچه ها توجه كنید:

دریچه ها

ما چون دو دریچه، روبه روی هم،

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده.

هر روز قرار روز آینده.

عمر، آینه بهشت، اما... آه

بیش از شب و روز، تیر و دی كوتاه.

اكنون دل من شكسته و خسته است.

زیرا یكی از دریچه ها بسته است.

نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد.

لعنت به سفر كه هر چه كرد او كرد.

همان طوری كه می بینیم در این شعر اخوان تجربه عادی خود را برای ما به شعر كشانده دقیقا تجربه عادی خود را، حال به شعر دیگر او غزل 4 توجه كنید:

چون پرده حریر بلندی

خوابیده مخمل شب، تاریك مثل شب

آئینه سیاهش چون آینه عمیق

سقف رفیع گنبد بشكوهش

لبریز از خموشی و زخویش لب به لب

امشب بیاد مخمل زلف نجیب تو

شب را چو گربه ای كه بخوابد به دامنم

من ناز می كنم.

چون مشتری درخشان، چون زهره آشنا

امشب دگر بنام صدا می زنم تو را

نام تو را به هر كه رسد می دهم نشان

«آنجا نگاه كن»

نام تو را به شادی آواز می كنم.

امشب به سوی قدس اهورایی

پرواز می كنم.

و یا به شعر فروغ توجه كنید شعر، «دلم گرفته است».

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم، و انگشتانم را

بر پوست كشیده شب می كشم

چراغ های رابطه تاریكند

چراغ های رابطه تاریكند

كسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد كرد

كسی مرا به مهمانی گنجشك ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.

این شعر و درون مایه آن تجربه عادی و معمولی فروغ است، تجربه ای كه برای او اتفاق افتاده، در همین جا بد نیست به نكته ای اشاره كنم. در این شعر آنجا كه فروغ می گوید:

«انگشتانم را به پوست كشیده شب می كشم» ما را به یاد این تكه از غزل 4 اخوان كه در بالا آمد می اندازد آنجا كه می گوید: «شب را چون گربه ای كه بخوابد به دامنم من ناز می كنم.» همان طور كه دیدیم در این سه نمونه شعری كه آورده شد شاعر تجربه های عادی و ساده خود را دستمایه شعر خود كرده هر چند غزل 4 اخوان در قسمت های آخر به تجربه اوج نزدیك می شود.

3 - و اما شعرهای برآمده از تجربه های متعالی تر یا تجربه های اوج پاره ای از هنر هنرمندان و شعر شاعران. برآیند تجربه های عرفانی یا تجربه های اوج آنها است. برای درك بهتر مطلب بهتر است به ویژگی های تجربه اوج اشاره ای داشته باشیم. مطلب مفصل در مورد تجربه اوج را در آثار آبراهام مزلو روانشناس بزرگ آمریكایی می توان دید. او می گوید: تجربه اوج را در پاره ای از كسانی می بینیم كه به مرحله خودشكوفایی یا تحقق خود رسیده اند و در مورد آنها می گوید آنها ویژگی های كم و بیش مشتركی دارند غیر از این كه نیازهای فیزیولوژیك، امنیت، تعلق و احترام در آنها كم و بیش برآورده شده می گوید: این گونه اشخاص از لحاظ رده سنی معمولا میانسال به بالا هستند.

و آنها را به دو گروه تقسیم می كند NON PEAKERS , PEAKERS اوج گرایان و غیراوج گرایان و از بین این دو گروه كه به مرحله خودشكوفایی رسیده اند تنها گروه اوج گرایان هستند كه دارای تجربه اوج هستند و این گروه را در میان هنرمندان، نقاشان، شاعران، موسیقیدانان و در میان اهل عرفان و فلسفه می توان مشاهده كرد و غیر اوج گرایان در میان سیاستمداران، اصلاح طلبان، تكنوكرات ها و فعالان موفق بالای جامعه. مزلو پاره ای از شاخصه های افراد اوج گرا را به صورت زیر شرح می دهد: 1 ادراك درست آنها از هستی 2 پذیرش كلی طبیعت خود و دیگران 3 خودانگیختگی، سادگی، طبیعی بودن 4 توجه عمیق به مسائل پیرامونی 5 كنش مستقل

6 نیاز به خلوت و سكوت و استقلال 7 در پی كسب تجربه های تازه زندگی 8 نوع دوستی 9 روابط متقابل با دیگران 10 همه را یكسان دیدن 11 تفاوت قائل شدن بین خیر و شر 12 اهل مزاح و طنز بودن 13 مقاومت و تسلیم شدن در برابر بی عدالتی و زور 14 آفرینندگی 15 و سرانجام تجربه اوج و عارفانه داشتن. و در مورد تجربه اوج مفصل بحث می كند و می گوید آنها در پاره ای اوقات و لحظات حس می كنند كه با كل هستی یكی شده اند و همین حالت آنها را به حیرت می كشاند و به حالت جذبه می برد و برای آنها وجد و سرور عمیقی به ارمغان می آورد و هر نوع فعالیتی در چنان شرایط ممكن است آنها را به وجد و سرور بكشاند. شنیدن یك قطعه موسیقی، تماشای یك غروب آفتاب، دیدن رنگین كمان، یا دیدن درختی غرق شكوفه در بهار و یا رویت مهتاب و یا تماشای دوست یار. او می گوید: اوجمندان در قلمرو هستی زندگی هستند تجربه های اوج آنان به آنها بینشی می بخشد كه نسبت به خود و جهان ژرف تر و روشن تر می اندیشند. آنها در برابر هستی و جمال و جلال آن حساسیت خاصی دارند و این جمال و جلال همیشه باعث حیرت و شگفتی آنها می شده و برای آنها پرسش برانگیز است. با توجه به این نكات جای هیچ تعجب نیست. اگر ما این حیرت در برابر هستی را در بهترین شاعرانمان بیابیم از پیچیده ترین آنها گرفته تا ساده ترین آنها از حافظ تا مشیری. حیرت حافظ را نگاه كنید: چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست. تا مشیری: چیست در زمزمه مبهم آب چیست در همهمه دلكش برگ كه تو را می برد این گونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش كبوترها چیست در كوشش بی حاصل موج چیست در خنده جام كه تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری

مزلو اضافه می كند كه شاید همه ما حالت های خفیف تری از این گونه تجربه ها را داشته باشیم. ولی آنها اوج گرایان چه بسا كه هر روزه به تجربه اوج دست یابند. زمانی كه آنها در حال تجربه اوج هستند از گذشته و آینده منفك می شوند و زمان حال برای آنها صیرورت می یابد و ابدی می شود و در این حالت حس می كنند كه با جهان و هستی یكی شده اند و سبكی خاصی را در جان خود تجربه می كنند و بعد از گذشت این لحظات و آن حالات است كه حسرت آن لحظات برای آنها برجای می ماند. مطالب مزلو را هر چند مختصر در مورد انسان های خودشكوفای اوج گرا دیدیم. حال توجه كنید كه مطالب مزلو چه عجیب شبیه همان مطالبی است كه اخوان در مورد حالت شاعران در زمان سرایش شعر به قلم می آورد. او می نویسد: «من این رای و نظر را می پسندم كه بگویم: شعر محصول بی تابی آدم است در لحظاتی كه آدم در هاله ای از شعور نبوت قرار گرفته بسیاری هستند كه در مسیر این تابش بیرون از اختیار قرار می گیرند.حتی گاهی در اغلب نزدیك به تمام لحظات عمر، آن پرتو بر تمام پیكره وجودی آنها می تابد مثل نور صحنه كه همراه بازیگر روی صحنه با او و برای حركات او حركت می كند.» اخوان اضافه می كند: «پاره ای بی تابی شان با صورت شعر بروز می كند، نشد می كند و ایشان آن بی تابی را با علائم و نشانه هایی كه معهود و قراردادی است بروز می دهند و دیگران را هم در امر دریافت گونه هایی از آن لحظات زودگذر و جادویی و فرار شركت می دهند.3

اخوان غیر از این نكات كه در حقیقت بیان ویژگی هنرمند و شاعر در لحظات از سر گذراندن تجربه اوج است، در شعری به نام «حالت» چه زیبا شاخصه های تجربه اوج را در آن لحظات بیان می كند و نشان می دهد. در تكه های اولیه این شعر ویژگی های آمدن از لحظه را می گوید و بعد می گوید كه این لحظه شگفت چه بر سر او این مشت خون و خجل می آورد: آفاق پوشیده از فر بی خویشی است و نوازش ای لحظه های گریزان صفای شما باد دمتان و ناز قدمتان گرامی، سلام. آندر آیید.

ای لحظه های شگفت و گریزان كه گاهی چه كمیاب این مشت خون و خجل را در بارش نور نوشین خود می نوازید

او می پرد چون دل پر سرود قناری از شهر بند حصارش فراتر و می پرد چون پربیمناك كبوتر تن، شنگی از رقص لبریز سر، چنگی از شوق سرشار غم دور اندیشه بیش و كم دور هستی همه لذت و شور.

بعد می پرسد ای لحظه های بدینسان شگفت از كجا می آیید و از كدامین ره می آیید از باغ های مستی و یا از بودن و تندرستی و یا دیدن و تجربه های زندگی و خود جواب می دهد، نه و بعد می پرسد آیا از شوق آینده های بلورین و یا از یادهای عزیز گذشته می آیید باز پاسخ می دهد از هیچ كدام و بعد می گوید می دانم كه چون سیلی از آتش می آیید و زود ناپدید می شوید و در آخر می گوید بدرود ای لحظه های زودگذر تجربه اوج بدرود. همان طوری كه دیدیم تجربه اوج به قول مزلو و اخوان در همین لحظات زودگذر و جادویی و فرار است كه به هنرمند و شاعر دست می دهد. حال بهتر است ویژگی های این لحظات را در آثار پاره ای از هنرمندان و شاعران اوج گرای جهان و خودمان جست وجو كنیم. در ابتدا دو نمونه از دیگران را می آوریم و سپس به آثار هنرمندان و شاعران خودمان می پردازیم. و.ت. استیس كتابی دارد به نام عرفان و فلسفه كه آقای بهاءالدین خرمشاهی آن را ترجمه كرده است كه در آن به تجربه های اوج فراوانی اشاره رفته است. یكی از آنها این تجربه است: «اتاقی كه من در آن ایستاده بودم مشرف به حیاط خلوت یك خانواده سیاهپوست بود ناگهان آنچه در چشم انداز من بود، هستی غریب و شدیدی به خود گرفت... نوعی حیات یافت و همه چیز از این منظر زیبا شد... همه چیز در عطش زندگی می سوخت... همه اشیا از پرتوی كه از درونشان می تافت فروزان بودند. یقین كامل پیدا كردم كه در آن لحظه اشیا را آنچنان كه واقعا هستند دیده ام.»4 باز استیس یكی از اشعار وردزورث شاعر انگلیسی را نقل می كند كه تجربه عرفانی و تجربه اوج است: «حس والایی از چیزی بس سرشار كه نهانگاهش در پرتو خورشید غروب و آسمان آبی و اندیشه انسانی است جنبشی، حالی كه می اندیشد و بر می انگیزد اندیشیدن را و همه اشیا را در هاله خود می پوشاند.»5 این دو مثال هر دو تجربه اوجند. شعر وردزورث: «حس والایی از چیزی بسی سرشار كه همه اشیا را در هاله خود می پوشاند.» و در قسمت قبلی «همه اشیا از پرتویی كه از درونشان می تافت فروزان بودند.» همگی ویژگی های تجربه اوجند. حال بهتر است تجربه اوج را در آثار پاره ای از هنرمندان و شاعران خودمان جست وجو كنیم: آیدین آغداشلو نقاش هنرمند كشورمان كتابی دارد به نام «از خوشی ها و حسرت ها» كه در آن در مورد آثارش و نقاشی هایش صحبت می كند و بدون اینكه به تجربه اوج اشاره ای بكند تجربه های اوجش را برای ما بازگو می كند. از جمله در مورد منظره ای كه از كلبه ماهیگیران در كنار دریای مازندران در حوالی عباس آباد كشیده است. او می نویسد: «كلبه متروك، همراه با چاه آب سیمانی در گرمای ظهر تابستان می تافت نه شتك موجی بر دریا بود و نه لكه ابری در آسمان، در سكوت و زمان ساكن. بساطم را پهن كردم و زیر سایبانی از ملافه سفید به كار نشستم، عرقم كه از پیشانیم راه می افتاد چشمانم را می سوزاند و ماسه روی رنگ ها و كاغذ می نشست اما صبور ماندم و كار كردم. پسرم و دوستش در كنار ساحل می چرخیدند و بازی می كردند، از ذهنم گذشت كه اگر بتوانم این لحظه خوشبختی محض را تصویر كنم، اجرم را گرفته ام» و به دنبال آن می افزاید: «حالا پس از سال ها هر بار كه در خانه دوستم این نقاشی را تماشا می كنم آن آفتاب و آن سكون و آن خوشبختی بی نظیر را هر چند نه به تمامی به یاد می آورم و مزدم را می گیرم.»?

چقدر قشنگ آیدین تجربه اوجش را بر كاغذ آورده است. «در سكوت و زمان ساكن » «آن لحظه خوشبختی محض» را بر كاغذ آورده است. حال بهتر است تجربه اوج یا به قول اخوان در پرتو شعور نبوت بودن را در آثار شاعران بررسی كنیم اول از خود اخوان و شعر نماز او آنجا كه می گوید:

باغ بود و دره چشم انداز پرمهتاب

ذات ها با سایه های خود هم اندازه

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب

چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب

نه صدایی جز صدای رازهای شب

و آب و نرمای نسیم و جیرجیرك ها

پاسداران حریم خفتگان باغ

و صدای حیرت بیدار من من مست بودم، مست

تا آنجا كه می گوید لحظه پاك و عزیزی بود. همه این اشارات و نشانه ها نشانگر تجربه اوج هستند. و در غزل 3 آنجا كه می گوید:

ای تكیه گاه و پناه

زیباترین لحظه های

پرعصمت و پرشكوه

تنهایی و خلوت من

می بیند نشانه های لحظات تجربه اوج را: زیباترین لحظه های پرعصمت و پرشكوه تنهایی و خلوت اخوان را و همچنین غزل 7 و 8 و كل شعر سبز او كه در آخر آن را خواهم آورد همه سرشار از تجربه های اوج هستند و شعر «حالت» او شعری است در توصیف لحظات تجربه اوج. از سپهری و شعرهای او كه سرشار از این لحظات و تجربه اوج هستند می شود نمونه هایی آورد. از جمله به این تكه از شعر او، توجه كنید درست شبیه تكه ای از شعر نماز اخوان است منتها به زبان سپهری: شب سرشاری بود روز از پای صنوبرها تا فراترها می رفت دره مهتاب اندود و چنان روشن بود كه خدا پیدا بود. و یا: دشت هایی چه فراخ كوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آید. تا آنجا كه می گوید: در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور. مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم كه دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سركوه.

در اشعار سپهری تا بخواهید به خصوص در كتاب حجم سبز او نمونه های بسیاری از تجربه اوج را می شود دید. و شعر «خانه دوست كجاست» او نمونه ای متعالی و ناب تجربه اوج است. شعر «مرثیه رباب» حقوقی و شعر «گاو» سپانلو و پاره ای از شعرهای آتشی و م آزاد و شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ كه شاعر حتی مرگ خود را در آن پیش بینی كرده است همه نمونه هایی از تجربه های اوج هستند و همچنین آن لحظات ناب زودگذر پاره ای از شبانه های شاملو همه از این گونه اند. بگذارید آخرین نمونه از تجربه اوج را از شاملو و از شعرهای او بیاوریم، تجربه ای ناب:

شب غوك

خش وخش بی خاوشین برگ از نسیم در زمینه و و ربی و او ورای غوكی بی جفت از بركه همسایه چه شبی، چه شبی شرمساری را به آفتاب پرده در واگذار كه هنوز از ظلمات خجلت پوش نفسی باقی است

دیو عربده در خواب است حالی سكوت را بنگر

آه چه زلالی چه فرصتی چه شبی...

چنانكه دیدیم همه این عزیزان از لحظه و لحظاتی عزیز یاد می كنند كه با كل هستی یكی شده بودند و غرقه حیرت و بعد بازتاب آن لحظات و حسرت آن را به صورت اثر هنری و به صورت شعر برای خودشان و برای ما به یادگار گذاشته اند. حال برگردیم به پرسشی كه در آغاز این مقال آوردیم و پرسیدیم كه آیا خاستگاه سرایش شعر «نماز» اخوان كه درعین حال یكی از نمونه های عالی تجربه اوج است تجربه شخصی او است یا خیر آیا خود اخوان درونمایه این شعر را شخصا تجربه كرده و بعد آن را سروده است یا خیر

پی نوشت ها:

1 كل شعرهای اخوان از كتاب های از این اوستا و آخر شاهنامه برداشته شده.

2 در مورد انسان خود شكوفا و ویژگی های آن از سه كتاب زیر استفاده شده است:

الف انگیزش و شخصیت، نوشته آبراهام مزلو، ترجمه احمد رضوانی.

ب به سوی روانشناسی بودن. نوشته آبراهام مزلو ترجمه احمد رضوانی.

ج روانشناسی كمال. نوشته دوان شولتس ترجمه گیتی خوشدل.

3 ازاین اوستا، چاپ اول.

4 عرفان و فلسفه، نوشته و. ت. استیس ترجمه بهاءالدین خرمشاهی.

5 همان، ص 76.

6 از خوشی ها و حسرت ها، نوشته آیدین آغداشلو.

7 آواز چگور، نوشته محمدرضا محمدی آملی . و رجوع شود به تاملی در شعر نماز، بهاءالدین خرمشاهی، باغ بی برگی ص222.

منبع : روزنامه شرق

 

 

اخوان، شاعر حماسه و شکست

مهدی اخوان ثالث

اخوان در شعرش درونمایه های حماسی را به استعاره و نماد مزین می کند.

مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترین شاعران معاصر ایران، متخلص به م امید، در سال 1307 در توس نو ( مشهد) به دنیا آمد و چهارم شهریور سال 1369 در تهران درگذشت.

وی در سال 1326 از هنرستان صنعتی دیپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سی شمسی وارد مبارزات سیاسی شد و به زندان افتاد.

مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد.

مهدی اخوان ثالث

من نه سبک شناس هستم نه ناقد .... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته ام.... شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم...   

مهدی اخوان ثالث 

اگرچه اخوان در دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومین دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایه های حماسی را در شعرش به کار می گیرد و جنبه هایی از این درونمایه ها را به استعاره و نماد مزین می کند.

مهدی اخوان ثالث

به گفته برخی از منتقدان، تصویری که از م . امید در ذهن بسیاری به جا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیام آوری روی آورده و از نظر عقیدتی آمیزه ای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت خواهانه پدید آورده است و در این راه گاه ایران دوستی او جنبه نژاد پرستانه پیدا کرده است.

اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در این باره گفته است: "من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته ام."

اخوان از نگاه دیگران

شعرهای اخوان در دهه های 1330 و 1340 شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.

مهدی اخوان ثالث

جمال میرصادقی

 داستان نویس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.

هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت   

نادر نادر پور

مهدی اخوان ثالث

شاعر معاصر ایران که در سال های نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م . امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت. 

نادرپور گفته است: "شعر او یکی از سرچشمه های زلال شعر امروز است و تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه ای ایجاد کرد که بدون اینکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ گاهی به ایران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می توان مشاهده کرد."

مهدی اخوان ثالث

اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده : "من نه سبک شناس هستم نه ناقد ... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام که می کوشم اعصاب و رگ و ریشه های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم...."

مهدی اخوان ثالث

هوشنگ گلشیری

 نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می گوید تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره.

مهدی اخوان ثالث

اسماعیل خویی

 شاعر ایرانی مقیم بریتانیا و از پیروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آیندگان برسد یکی از آنها احمد شاملو و دیگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نیمایوشیج هستند.

به گفته آقای خویی، اخوان از ادب سنتی خراستان و از قصیده و شعر خراسانی الهام گرفته است و آشنایی او با زبان و بیان و ادب سنتی خراسان به حدی زیاد است که این زبان را به راستی از آن خود کرده است.

تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره   

مهدی اخوان ثالث

هوشنگ گلشیری 

آقای خویی می افزاید که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنیاد گذاشت و دارای یکی از توانمندترین و دورپرواز ترین خیال های شاعرانه بود.

زمستان، نمونه عالی شعر اخوان

وی به عنوان نمونه به شعر زمستان اشاره می کند و می گوید این شعر فقط یک روز برفی طبیعی توس نو  را تصویر می کند و از راه همین فضا آفرینی و تصویر آفرینی در حقیقت ما را به دیدن یا پیش چشم خیال آوردن دوران ویژه ای از تاریخ خود می رساند که در آن همه چیز سرد، تاریک و یخ زده و مملو از هراس است.

مهدی اخوان ثالث

اسماعیل خویی معتقد است که اخوان همانند نیما از راه واقع گرایی به نماد گرایی می رسد.

وی درباره عنصر عاطفه در شعر اخوان می گوید که اگر در شعر قدیم ایران باباطاهر را نماد عاطفه بدانیم، شعری که کلام آن از دل بر می آید و بر دل می نشیند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی یابد، اخوان فرزند بی نظیر باباطاهر در این زمینه است.

غلامحسین یوسفی

مهدی اخوان ثالث

 در کتاب چشمه روشن می گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده است.

شعر زمستان در دی ماه 1334 سروده شده است. به گفته غلامحسین یوسفی، در سردی و پژمردگی و تاریکی فضای پس از 28 مرداد 1332 است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ انداخته است که وصف زمستان را چنین آغاز می کند:

مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.

 پیشینه و رویدادها

اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.

مهدی اخوان ثالث

در سال 1333 و 29 چندین بار به اتهامات سیاسی زندانی شد.

در سال 1336 پس از آزادی از زندان در رادیو،ومدتی در تلوزیون خوزستان منتقل شد.

در سال 1353 به تهران منتقل شد.و در رادیو تلوزیون ملی شروع به کار کرد

در سال 1356 به تدریس شعر سامانی و معاصر در دانشگاه تهران پرداخت.

در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد.

در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل برای نخستین بار به خارج رفت.

مهدی اخوان ثالث

مرگ

چند ماه پس از بازگشت از خانه فرهنگ آلمان در سال 1369در شهریور ماه جان سپرد. وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.

دفترهای  شعر

ارغنون تهران 1330

زمستان زمان   1335

آخر شاهنامه زمان  1338

مهدی اخوان ثالث

از این  اوستامروارید    1344

منظومه شکارمروارید   1345

پاییز در زندان روزن   1348

عاشقانه ها  و کبود            جوانه  1348

بهترین امید روزن   1348

لرگزیده  اشعار  جیبی   1349

در  حیاط کوچک پاییز در  زندان     توس  1355

دوزخ  اما  سرد توکا   1357

مهدی اخوان ثالث

زندگی می گوید  اما باز باید  زیست ...... توکا  1357

ترا ای کهن  بوم و بر دوست  دارم مروارید   1368

گزینه  اشعار  مروارید   1368 

مهدی اخوان ثالث

منابع :

1- آزاد، م.، مجموعه اشعار، تهران 1378

2-اخوان‌ثالث، م.، آخر شاهنامه، تهران 1363

 3 ــ از این اوستا، تهران 1344

4 ــ ارغنون، تهران 1367

5 ـ در حیاط کوچک پائیز زندان، تهران 1368

6ـ زمستان، تهران 1362

7- اندیشه آزاد، شماره 14 و 15، استکهلم 1369

8.- بشردوست، م.، در جست‌و‌جوی نیشابور؛ زندگی و شعر محمدرضا شفیعی‌کدکنی، تهران

1379

9-باوندپور، ب.، مجموعه آثار فروغ فرخزاد، کلن، 13812002

10- حقوقی، م.، شعر زمان ما 2؛ مهدی اخوان‌ثالث، تهران

1375

11 ـــــ، شعر نو از آغاز تا امروز، تهران 1351

12- خوئی، ا.، کارنامه اسماعیل خوئی؛ کتاب نخست، سوئد 1370

13- زهری، م.، برای هر ستاره؛ مجموعه اشعار، تهران 1381

14- شاملو، ا.، مجموعه اشعار، آلمان، 1368

15- شعر خوشه؛ یادنامة نخستین هفته شعر، تهیه و تنظیم احمد شاملو، تهران 1368

16 - مشیری، ف.، بازتاب نفس‌ صبحدمان؛ کلیات اشعار، جلد اول، تهران

لیلی ابوالحسنی

 

شعر نماز

 


 

«نماز»

باغ بود و دره - چشم انداز پرمهتاب

ذاتها با سايه هاي خود هم اندازه

خيره در آفاق و اسرار عزيز شب،

چشم من - بيدار و چشم عالمي در خواب

نه صدايي جز صداي رازهاي شب،

 آب و نرمای نسيم و جيرجيركها

پاسداران حريم خفتگان باغ،

 

و صداي حيرت بيدار من (من مست بودم، مست)

خاستم از جا

سوي جو رفتم، چه مي آمد

آب

يا چه مي رفت،‌هم زانسانكه حافظ گفت، عمر تو .

با گروهي شرم و بي خويشي وضو كردم.

مست بودم، مست سرنشناس،‌پانشناس،‌اما لحظة پاك و عزيزي بود.

برگكي كندم

از نهال گردوي نزديك؛‌

و نگاهم رفته تا بس دور

شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده.

قبله، گو هر سو كه خواهي باش.

با تو دارد گفت و گو شوريدة مستي

-مستم و دانم كه هستم من-

اي همه هستي زتو، آيا تو هم هستي؟

 

   زاگون-مرداد 1339 

 

 

تأملي در شعر نماز*

 

شادروان مهدي اخوان ثالث هنرمندي سنت گرا بود. هم سنتهاي شعري را دوست داشت، هم ساير سنتهاي فرهنگي را. اگر استادش نيما بدعتگذاري و سنت شكني نكرده بود، او از شدت دوستداري سنت، از دل نازكش نمي آمد كه قالب بلورين عتيقة هزار سالة شعر فارسي را بشكند. اما خوشبختانه اخوان به سهم خود، كه شايد بيشتر از سهم هر كس بود، به داد شعر نو رسيد و بدعتهاي نيما را با بدايع خويش آرايش و پرورش داد. گذشتة ايران و هنر ايران و شعر فارسي در ذهن و زبان،‌در خواب و خيال و خاطره و خونش خانه داشت.

نيما با همة هنرداني و ژرف بيني و موقع شناسي تاريخي و جسارت روحي اش، به تصديق موافقان و مخالفان، گذشتة شعر فارسي را، چندان كه بايد نمي شناخت. همة بدعتگذاران يا تجدد طلبان يا سنت شكنان از سنت كمتر خبر دارند. چه اگر دست و دلشان در هواي سنت قديم بلرزد، نمي توانند نوآوري كنند. دكتر شريعتي(پسر) را با آن تحول و تكان عظيمي كه در انديشة ديني يا رويكرد به دين، به بار آورد، با استاد محمد تقي شريعتي(‌پدر) مقايسه كنيد. كدام اسلام شناس ترند؟‌بي شك پدر. اما پسر جهان و دين و ديانت را با نگاه ديگري مي بيند و مي كاود. لذا از اوست كه بايد انتظار بينش و بيان تازه و ديگرگون داشت.

اخوان به هنگام به داد نيما و دست تنهايي او رسيد. شعر نو، مخصوصاً در دهه هاي اول ظهورش، در معرض اين تهمت بود كه از نشناختن شعر كهن ناشي شده است و هر كس با مختصري طبع شعر يا حتي بدون آن، مي تواند كلماتي پشت سرهم رديف كند و شعر بسرايد. قيد قافيه و قالب هم كه زده شده است و حتي وزن هم احترام يا دست و پاگيري پيشين را ندارد.

     اخوان در بحبوحة جنگ مغلوبة شعر نو(دهة سي) ظهور كرد و در دهة چهل- كه بعضي از اهل نظر مهم تريـن و پربـارترين دهـة هنري- ادبـي ما در قـرن حاضـر مي شمارندش- مجموعه هاي جاويدي چون از اين اوستا به گنجينة شعر و ادب فارسي افزود.

 

 

   با ظهور و حضور اخوان كه قصيده و غزل را سليس و استوار مي سرود، و حتي قطعه هايش با قطعه هاي انوري و ابن يمين پهلو مي زد، معلوم شد كه شاعر نوپرداز از تنگناي قافيه و يا شعرنداني نيست كه به شعر نو روي آورده است. مخصوصاً كه خوش سخنان و سخنوراني چون هـ .ا .سايه و نادر نادرپور نيز سخنداني شاعر نو را با شعرهاي استوار خود، به اثبات رساندند.

    اخوان تا بدان پايه در شعر قديم غوطه خورده و با آن انس و تعلق خاطر داشت كه چه بسا از وفاداران سبك و سنت كلاسيك، چون شهريار و فيروزكوهي، قدمايي تر و گذشته شناس تر به نظر مي رسيد. اخوان به انواع قوالب كهن علاقه داشت. حتي تك بيت سرايي مي كرد! صلابت و حلاوت شعر نوي اخوان از رسوخ او در شهر كهن آب مي خورد.

يك خصوصيت ديگر اخوان ثالث، كه روانش شاد باد، در اين بود كه كمتر گرفتار عارضه هاي روشنفكرانة عصر جديد و مدرن و فوق مدرن بود. روشنفكري يك پديدة تاريخي – فرهنگي است و اگر جبر يا حوالت تاريخي باشد يا نباشد، جزو سير و سلوك تمدن و فرهنگ عصر جديد جهان است. دلنگراني نگارندة اين سطور از ذات روشنفكري نيست. از بعضي عوارض منفي روشنفكري حرفه اي (اصالت ممتاز و مفرط براي روشنفكري قايل شدن) است. از جملة اين عوارض، بي اعتنايي به سنت است،‌حتي پشت كردن به آن يا پشت پا زدن به آن. و سنت يعني دار و ندار فكري و فرهنگي يك قوم يا يك تمدن يا كل بشريت. اخوان روشنفكري بود غير مفرط، و به اندازة ضرورت زمانه. هول نمي زد. يكي از نمونه هاي عارضه هاي منفي اصالت روشنفكري يا روشنفكري حرفه اي- كه جزو همان بي پروايي به سنت و فرهنگ گذشته است- دست كم گرفتن آب و خاك و مرز و بوم است. اخوان به جاي آن كه پرواي انترناسيوناليسم موهوم و مشكوك و به ظاهر مترقي مد روز را داشته باشد، عشق و اعتقاد قديمي- به سبك حب الوطن من الايمان- به وطن داشت.

 

 

سكوت جمعي و نمي دانم منتظره يا غير منتظرة روشنفكران در قبال جنگ تجاوزگرانه و تحميلي عراق با ايران را، به گمانم او بود كه شكست و به ساده ترين و بلكه غير روشنفكرانه ترين وجهي،غيرت وطن خواهي خود را نشان داد (از جمله با چند شعر كه در مجموعة آخر او ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم به طبع رسيده است). در مسئلة دين و ايمان نيز اخوان به طبع و طبيعت سنت گراي خود رفتار مي كرد. و در زماني كه بعضي از روشنفكران افراطي، في المثل در هجو عيسي مسيح(ع) – كه شايد بيش از ده هزار قلم اثر هنري از تابلو و شعر و داستان و موسيقي و مجسمه به مهر او پديد آمده است- شعر مي سرودند و با يهوداي اسخريوطي جاسوس آدم فروش، احساس همدلي و همدردي مي كردند، اخوان با دل درست و سليم خود با خاطري شكسته- بسته تر از جسم نحيف و نزارش، به زيارت مشهد رضوي مي رفت، و بي آنكه خواسته باشد معاذالله نان به نرخ روز بخورد، يا فرصتي بطلبد به خواهش دل خويش، در ضمن قصيده اي با ابياتي بي ريا اظهار ارادتي به امام ثامن(ع) مي كرد (از جمله نگاه كنيد به قصيدة بالا بلند به مطلع « شب چون گشود زلف چليپا را » در ترا اي كهن بوم و بر، ص345)يا در زماني كه يكي از روشنفكران سنت ستيز، ادعا كرد كه سعدي شاعر نيست، به گمانم اخوان حاضر بود كه هفت دفتر شعر خود را،برخي وبلاگردان ده غزل سعدي كند.

اخوان هرگز داعية شريعتمداري و شريعت پناهي نداشته است. اما درد دين و دغدغة ديني داشته است. آن هم نه در آستانة پيري و شكستگي كه تصور شود از فشارهاي روحي يا احساس بي اعتباري عمر و نزديك شدن ساية همزاد آدميزاد- مرگ-رو به خدا آورده باشد.

يكي اززيباترين سروده هاي اخوان شعري است به نام نماز(‌تاريخ سرودن آن 1339،

چاپ شده در از اين اوستا، ص 76-78). شعر حديث نفسي است عارفانه- عاشقانه- مستانه:

        باغ بود ودره – چشم انداز پرمهتاب/

ذاتها با سايه هاي خود هم اندازه /

       خيره در آفاق و اسرار عزيز شب/

چشم من بيدار و چشم عالمي در خواب.

شاعر خواب زده، مهتاب زده،‌شراب زده، افتان و خيزان در اين حال وجد و جذبه « با گروهي شرم و بيخويشي وضو مي كند ». برگي از نهال گردوي نزديك مي كند، به جاي مهر نماز، « شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده » اين وجد و بيخويشي و رازبيني(Vision) ادامه مي يابد. « قبله گو هر سو كه خواهي باش » . اين يكي از اوجهاي اين شعر است. در كتب فقهي بحث بسياري در باب « تعيين قبلة حيران » يعني قبله براي كسي كه جهات را گم كرده است،‌به ميان آورده اند. بعضي از آنان وسواس يا احتياط را به جايي رسانده اند كه توصيه مي كنند در چنين شرايطي، نمازگزار بايد به چهارسو، و چهار بار نماز بخواند.بعضي كه جسورتر يا عارف تر بوده اند گفته اند به مدلول آية شريفة« اينما تولوا فثم وجه الله » (به هر سوي كه روي آريد با وجه الله رو به رو هستيد) كافي است فقط يك بار و به يك سو نماز بگزارد.

 شاعر دراين احوال چندان سرخوش و سرشار از تمناي نيايش است كه از ذي القبله، به قبله نمي پردازد.

           منتهاي اين معراج، سه مصراع آخر شعر است:

               با تو دارد گفت و گو شوريدة مستي/

- مستم و دانم كه هستم من- /

              اي همه هستي زتو آيا تو هم هستي؟

روانشناسي اين جذبه و راز بيني، سراپا و ژرفا ژرف ديني و عرفاني است. حال چه توحيدي باشد، چه وحدت وجودي.

  شطح مصراع آخربسيار عميق و تكان دهنده است. اگر شاعر به وجود مبدأئي كه همة هستي از اوست اذعان نداشت،اين چنين مجذوبانه و حلاجانه به نماز نمي ايستاد. سؤال و حيرت و حسرت او اين است كه «اي همه هستي زتو» چرا هستي ما كه سرشته با نيستي است، و از نيستي سربرآورده و به نيستي هم سر فرود مي آورد،‌هستي نماست، و هستي تو، نيستي نماست؟ اخوان در جاي ديگر خدواند را « آشكاراي پنهان » ناميده است (ترا اي كهن بوم، ص79-81). بعضي از عرفا و حكماي مسلمان و نيز مسيحي از اين بحث كرده اند كه خداوند صرفاً يك «موجود» نيست، بلكه « صرف الوجود » است. بعضي نيز مثل تيليخ در عصر ما،‌ادعا كرده اند كه خدا متعالي و مترفع از  وجود است. اخوان در شعر « او هست هست » مي گويد:

 

               خدا برتر از نام و هنگام و جاست/

فراسوي هر نفي و اثبات ماست/

               نمازش چه هشيار خوانم چه مست/

در اين بيگمانم كه او هست هست.

                                                           (ترا اي كهن بوم و بر، ص 281-283)

و در پاسخ مدعياني كه هنوز در ايمان او شك دارند،‌شطح ديگري مي سرايد:

                            به خدايي كه شك در او نكنم/ شك من بهتر از يقين شماست.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:5 PM توسط : مریم پاییزی
دوشنبه 20 اسفند1386
پایان !

 

انگار حکایت این وبلاگم به پایان اومد ... !

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:32 PM توسط : مریم پاییزی
پنجشنبه 13 اردیبهشت1386
پشتِ سر يه دخترك بود با چشاي پر ندامت

 

راه جاده رو گرفتي رفتي از كوچه ي ظلمت
تو دلِ هر كدوم از ما يه بهونه ست با يه عادت
پشتِ سر يه دخترك بود با چشاي پر ندامت
خودتم گفتي مي دوني كه به عشقش كردي عادت
توي دستاش خالي اما ، تو وجودش يه شهامت
دلشو زد تا به دريا ، تو بهش گفتي : رفاقت بي رفاقت!
ردِ پاهات توي جاده گم مي شد چه بي ندامت
دلِ من گريه مي كرد باز وسطِ يه مشت جماعت
چه غريبي،چه غريبي،چه غريبي با صداقت
منِ ساده رو بگو كه اسمتو گذاشت نهايت...
قلبمو گرفتي بردي،توي جاده جا گذاشتيش
شايدم دلم دروغ گفت كه تو برديش به امانت
پشتِ سر يه دخترك بود ، پس چرا نديديش اين بار؟
تويي كه تو طولِ جاده شعراشو خوتدي به عادت!
چه غروباي قشنگي مي نشستيم روي نيمكت
دلمون قد يه دنيا فاصله داشت با جماعت
خنده هامون مثلِ يك گل مي شكفت تو اين حماقت
تو چه بي رحمي كه ميگي منم اون حسِ حسادت
نمي خوام دلم رو اينبار ، ببرش تا به نهايت
مي دونم كه عاشقي مون نزديكه به حسِ عادت
ولي خب حالا كه رفتي، مي بيني چه با شهامت!
مي ريزن اشكاي سردم رو تنِ جاده ي حسرت
نمي يام دنبالت اما برو دنبالِ بهانه ت
قصه مون يه آرزو بود دلامون پر از شكايت
ديگه كم كم چشام هم ميدن شهادت
كه از اولم دروغ بود قصه ي عشق و حقيقت
حالا از اينجا برو تا نشه جونم به فدايت
آخه تو تمومِ اين شعر تو بودي واسم سعادت...
نم نمِ بارون.....پشتِ شيشه ي غبار گرفته ي اتاق!
سيلِ اشكي ..... تو چشاي زل زده به بارونِ تو خيابون!
صداي يه قلبِ خسته ..... كه معلوم نيست به چه جون كندني داره مي طپه !
و يه قلم تو دستاي سردم......
كه برگه ها رو پشتِ سرِ هم سياه مي كنه!
بارون بند اومده اما شعراي من هنوز نه!!!
غبارِ شيشه ها پاك شده اما قلبِ من هنوز نه!!!
خورشيد انگار ديگه خيلي وقته طلوع كرده.....
شاديِ من هنوز نه!!!
ابرا خيلي وقته از آسمون رفتن و بارون فراموش شده......
بغضِ سنگينِ من هنوز نه!!!
هواي سردِ اتاق خيلي وقته گرم شده.... اما،
دستاي سردِ من هنوز نه!!!
شعر به آخر رسيده.
از عشق گفتم،از نفرت هم گفتم، از خيانت...از دروغ.....از هر چي.....
..........جـــــــــــــز
 
 

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:9 AM توسط : مریم پاییزی
پنجشنبه 2 فروردین1386
سال نو مبارک

 

توی سبزی بهارت یاد سرمای وجود ما هم باش

 

 

عیدت مبارک بی معرفت

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:26 PM توسط : مریم پاییزی
دوشنبه 21 اسفند1385
نیستی ولی برعکس تو تولدت یادم نرفته ...!

 

                                                                                         

 تولدت مبارک

                               

                              


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:22 AM توسط : مریم پاییزی
یکشنبه 20 اسفند1385


 

 

آمدی اكنون ...

 كه مرده عشق من دیگر

و نامت در سرای قلب من پژواك دیرین را نمی یابد

آمدی اكنون كه دیگر نام تو آن رعشه های رنج و لذت را

به جان من نمی ریزد؟

دگر آهنگ نام تو به گوشم نغمه ای شیرین نمی خواند

و از نامت دلم دیگر نمی لرزد؟

زمانی نام تو

در اوج سرمای زمستان ! همچو خورشیدی درخشان

باغ پنهان دلم را نوبهاری كرد

زمانی نام تو

چون كهكشانی پر ستاره

آسمان تیره ی تنهاییم را نور باران كرد

زمانی نام تو

زیبا ترین شعر جهان را

در فضای خالی شب های من

پژواك كرد

(تو را من دوست می دارم )

كنون نامت برایم نیست

جز یك واژه ی بی معنی و

دیگر برایم هیچ . . .

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:50 AM توسط : مریم پاییزی
شنبه 12 اسفند1385
حسنک کجایی؟!!

                                                                                                      

                                                                                                                  

     

                                                                   

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي کرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:8 PM توسط : مریم پاییزی
سه شنبه 24 بهمن1385
میلاد تلخ !!!

 

           dokhtare tanha

 

تو يه روز سرد زمستون به دنيا اومدم  اون موقع نميدونستم كه به اون روز ميگن روز عشاق ...

عاشق پاكي و صداقتم ، شايد واسه همينه كه رنگ سفيد و خيلي دوست دارم .  فكر مي كنم مي شه تموم عشق و پاكي رو تو يه شاخه رز  سفيد خلاصه كرد .

تنهاي تنهام و هيچ كس نتونست اين تنهايي رو پر كنه  ...

يه دل دارم كه هزار تكه شده ...

كاش در سينه مرا اين دل ديوانه نبود ...!

 

يك سال ديگه هم گذشت .

خيلي ها ميگن 19 بهار رو پشت سر گذاشتيم و وارد 20 مين بهار زندگي مي شيم ...

ولي من !

من 19 زمستون و گذروندم ... 19 زمستون سرد و تاريك و يخ زده ... سرماي اين زمستونا همه ي وجودم و تسخير كرده  ! حتي قلبم و ...

تويي كه ميگي من سنگم و احساس تو رو باور نمي كنم ! آخه از يه قلب يخ زده چه جوري ميشه حرارت عشق و فهميد؟؟؟؟!! من و ببخش واسه سنگ بودنم .

و حالا  من همزمان با روز عاشقاي زميني ( ولنتاين )  قدم به 20 مين  زمستون زندگيم ميذارم ...

تنها ... بازم تنها ... مثل هميشه ! هنوزم تنهاي تنهام و هيچ كس نتونست اين تنهايي رو پر كنه  .

 

اين شعر و يادته؟

 

دوباره بهمن ! دوباره برف و سپيدي مطلق

دوباره تداعي يك ميلاد ناخواسته

در باور محدود اذهان.

...

آه ، چه زود به اشكال آدم ها نزديك شدم !

و در حجم كوچك شهر قد كشيدم !

و چه با وقاحت از فصل هاي كاغذي دور شدم !

...

كدامين ابر سهم مرا از باران خواهد داد؟؟؟؟؟؟؟

كدامين آينه مرا در تكرار خود گم خواهد كرد؟؟؟

...

بايد رفت ، تا انتها بايد رفت و

" ايمان آورد به آغاز فصلي سرد "

 

 

پرسيدي اين شعرو واسه چي اينجا نوشتي؟ گفتم واسه تولدم ! آخه ميدونستم بازم تنها ميشم . يادته كه حس 6 امم قوي بود

 

نازنين اينو نگفتم ، كه تو رو گريون ببينم

الهي برات بميرم ، اشكتو هيچ وقت نبينم

 

عزيزم اينو ميخونم ، که دلم آروم بگیره

طفلكي داره ميسوزه، طفلكي بي تو ميسوزه ...

 

 

 

 

*** اينم از قصه ي ميلاد تلخ من ! از طرف همه 20 ساله شدنم و به خودم تسليت ميگم ***

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:55 PM توسط : مریم پاییزی
پنجشنبه 19 بهمن1385
مقدمه ی ولنتاین ×

پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است . پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.

و تو براي اين که معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي...

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک و عميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر
.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد
.
معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز
.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي
.

اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است . خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟

تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را  وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند.

فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر. تا بي نيازتر شوي و به او نزديکتر
.
راستي اما چه زيباست و چه باشکوه و چه شورانگيز، که پشت سر هر معشوقي خدا ايستاده است.  

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:29 AM توسط : مریم پاییزی
پنجشنبه 12 بهمن1385
چرا تو عاشق نمی شی ؟!!

 

چرا تو عاشق نمي شي ؟!!

 

هميشه يه کسايي بودن که بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري؟

هميشه بودن کسايي که بهم بگن عشق يعني زندگي...

ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نکردي...

 ولي بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه...

بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن...

بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي...

بهم نگفتن ممکنه يه روز بذاره بره...

بهم نگفتن...

 نگفتن که تو پشت سرش اشک ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره...

نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه !!!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:16 AM توسط : مریم پاییزی
پنجشنبه 5 بهمن1385
سیاهپوش حسینم ...!

 
      
                                  عالم همه قطره اند و درياست حسين
 
عالم همه بنده اند و مولاست حسين
 
 
  
                             
 

 

 

 

فرات! شرمت باد

 

حال که از قطره ای نیز مضایقه کردی دیگر چرا موج میزدی؟؟

 

آب فرات موج نزن!

 

صدای العطش از خیمه ها برخاسته بود !

 

اما به خدای حسین سوگند که ایشان تشنه ی شهادت بودند ،

 

تشنه ی ایمان بودند نه تشنه ی آب!

 

فرات مقابل چشمانش چه اندازه داشت که خویشتن از ایشان دریغ کند؟؟

 

فقط به فرات بگویید : آب فرات موج نزن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دل من از روز ازل ، اسير يك نگاهه

حسين و دوست داره مگه ، خاطر خواهي گناهه

ديوونه ي حسينم و ويرونه ي حسينم

خراب و مست گوشه ي ميخونه ي حسينم

دل هر كي با ياري خوشه

يار دل ما حسينه

ترانه اي كه دل و ميبره

صداي يا حسينه

عقل از سر من پريده و ديوونگي جا گرفته

حرف اگه داري با خدا بزن

عقلم و خدا گرفته

منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد

ز شهر عقل و عاقلا یکباره بیرونم کرد  

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:50 PM توسط : مریم پاییزی
سه شنبه 3 بهمن1385


 

 

اشک خون می بارد از دیده در این سوگ یگانه گوهر آزادگی

 

 

 

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می خواهد

وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانهء ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانهء دوست کجاست؟

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:55 PM توسط : مریم پاییزی
پنجشنبه 21 دی1385


 

دلم را سپردم به بنگاه دنيا
و هي آگهي دادم اينجا و آنجا
و هر روز
براي دلم
مشتري آمد و رفت
و هي اين و آن
سرسري آمد و رفت

*
ولي هيچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسي قفل قلب مرا وا نکرد

*
يکي گفت:
چرا اين اتاق
پر از دود و آه است
يکي گفت:
چه ديوارهايش سياه است
يکي گفت:
چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بي مشتري
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدايا تو قلب مرا مي خري؟

*
و فرداي آن روز
خدا آمد و توي قلبم نشست
و در را به روي همه
پشت خود بست
*
و من روي آن در نوشتم:

 ببخشيد، ديگر
 براي شما جا نداريم !
 از اين پس به جز او
 کسي را نداريم...

                       


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:27 PM توسط : مریم پاییزی

RSS

*** === **موزيك